• تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1389

تفسير سوره واقعه-1


           

« بسم الله الرحمن الرحيم »
الحمد لله رب العالمين ... اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « بسم الله‏
الرحمن الرحيم‏0 اذا وقعت الواقعة0 ليس لوقعتها كاذبة0 خافضة رافعة0 اذا
رجت الارض رجا 0 و بست الجبال بسا 0 فكانت هباء منبثا 0 و كنتم ازواجا
ثلاثة 0 فاصحاب الميمنة ما اصحاب المينة 0 و اصحاب المشئمة ما اصحاب‏
المشئمة 0 و السابقون السابقون 0 اولئك المقربون 0 فی جنات النعيم‏0 ثلة
من الاولين 0 و قليل من الاخرين »(
واقعه / 1 - . 14 )
سوره مباركه واقعه است كه به نام " واقعه هم ناميده شده است .
تقريبا می‏توان گفت كه تمام اين سوره مربوط به قيامت است . اينچنين‏
شروع می‏شود : " « اذا وقعت الواقعة »" آنگاه كه واقع شده " واقع شده‏
" . كلمه " وقوع " ، ظاهرا كلمه ديگری وجود نداشته باشد كه معنايش از
خودش روشنتر باشد . با هر كلمه ديگری بخواهيم آن را تفسير كنيم باز به‏
اندازه خودش يا بيشتر از خودش روشن نيست . گاهی می‏گويند وقوع يعنی حدوث .
ولی وقوع با حدوث متفاوت است . هر وقت " حدوث " گفته شود عنايت‏
به اين است يك چيزی كه نبود بعد وجود پيدا كرد . می‏گويند حدوث يعنی‏
وجود بعد از عدم . ولی در " وقوع " اين جهت قيد نشده يعنی شی‏ء اگر
وجود بعد از عدم وقوع پيدا كند وقوع پيدا كرده كرده است و اگر وجودش‏
بعد از عدم هم نباشد باز واقعيت و واقع است . در اصطلاح قديم خودمان و
مخصوصا در اصطلاح جديد ، كلمه " واقعيت " زياد استعمال می‏شود ، می‏گويند
واقعيت يعنی حقيقت قطع نظر از تصور و فكر ما يعنی قطع از اينكه ما
بدانيم كه آن هست يا نيست ، آن را می‏گوييم واقعيت است ، يعنی خودش‏
فی حد ذاته وجود دارد ، حقيقت دارد . اينجا كه راجع به قيامت ، تعبير
به " واقعه " می‏شود يعنی امری محقق و امری موجود . كما اينكه در آيه‏
ديگر تعبير به " حاقه " شده است : " « الحاقة ما الحاقة »" (
حاقه / 1 و . 2 ) .
می‏شود گفت كه در اين تعبيرات اين معنا نهفته است كه شما به قيامت به‏
چشم يك امری كه واقع نشدهاست و در آينده بايد واقع شود نگاه نكيند ، آن‏
را يك امر واقع شده بدانيد ، حال يا از آن جهت كه به تعبير بعضی آنچنان‏
قطعی الوقع است كه بايد آن را واقع شده فرض كنيد و يا از آن جهت كه‏
مسأله قيامت ، مسأله زمان نيست كه در زمان آينده‏ای می‏خواهد رخ بدهد ،
مسأله به اصطلاح " اطوار " است و اينكه الان هم آن عالمی كه نامش "
عالم قيامت " است به يك معنا وجود دارد ، آن يك واقعيتی است كه‏
وجود دارد . عجيب اين است كه در سوره واقعه وقتی كه راجع به دنيا صحبت‏
می‏كند گويی از امر گذشته صحبت

 می‏كند. مثلا: " « و لقد علمتم النشأش الاولی » " (
واقعه / . 62) نشئه اولی را قبلا
می‏دانستيد . يا راجع به اصحاب الشمال می‏فرمايد ( اين خيلی صريح است ) :
" « و اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال فی سموم و حميم و ظلل من يحموم لا
بارد و لا كريم انهم كانوا قبل ذلك مترفين »" (
واقعه / 41 - . 45 ) . مثل اينكه الان ما
در قيامت واقع هستيم بعد می‏گويد كه جرا اصحاب الشمال اينچنين سرنوشت‏
شومی دارند و چرا اينقدر معذبند؟ (می‏فرمايد) اينها قبلا مترف بودند . آيه‏
مطلب را به گونه‏ای بيان می‏كند كه ( گويی ) دنيا در مرحله گذشته است ."
« انهم كانوا قبل ذلك مترفين و كانوا »( و چنين بودند نه چنين هستند )
« يصرون علی الحنث العظيم و كانوا يقولون »(چين می‏گفتند) ... " (
واقعه / 45 - . 47) .
تعبيرات ، اين گونه است .
به هر حال : آنگاه كه امر واقع شده واقع شد ، يعنی قيامت . " « ليس‏
لوقعتها كاذبة »" . اين آيه را مفسرين دو جور تفسير كرده‏اند : يكی‏
اينكه " « كاذبة »" را مصدر گفته‏اند به معنی كذب . در زبان عربی گاهی‏
اين وزن به معنی مصدر هم می‏آيد ، مثل " عافية " . گفته‏اند كه " « ليس‏
لوقعتها كاذبة »" جمله‏ای است مستقل از " « اذا وقعت الواقعة »" ،
آن ، جزايش محذوف است : آنگاه كه واقع شد امر واقع شده . " آنگاه چه‏
" يعنی ديگر نمی‏گوييم كه شد ؟ خودت ديگر فكرهايش را بكن كه چه شد . به‏
عقيده بعضی مفسرين " « ليس لوقعتها كاذبة » " جمله‏ای است مستقل كه‏
معنايش اين است كه در وقوع اين قضيه هيچ كونه دروغی وجود ندارد يعنی‏
حقی است كه هيچ گونه احتمال خلافی در آن نيست . ولی اين كمی خلاق ظاهر
جمله است چون بايد " « كاذبة »" را كه به صيغه اسم فاعل است به معنی‏
مصدر بگيريم و لام " « فی وقتها »" را هم به معنی " فی " بگيريم يعنی‏
ليس فی وقعتها كذب .
  بعضی ديگر از مفسرين به همان ظاهرش گرفته‏اند و آن به نظر ما درست‏تر
است . كاذبة يعنی تكذيب كننده ، كسی كه بتواند درباره آن دروغی بگويد .
مقصود اين است كه در ظرف قيامت و در محله قيامت ديگر تكذيب و دروغ‏
گفتنی يعنی دروغگويی وجود ندارد چون در آن وقت حقايق هم مكشوف است (
« فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد ») (
ق / . 22) . تكذيب مربوط به مرحله‏
دنيا و ظرف دنياست . در آنجا حتی كافرترين كافرها هم ديگر نمی‏تواند
تكذيب كند چون واقع شده. آنجا هر كسی به رأی العين شهود می‏كند و می‏بيند.
" « خافضة رافعة »" پايين برنده است و بالابرنده ، پست كننده است‏
و بلند كننده . يك مصداق واضح از پست كردن و بلند كردن اين است كه‏
خيلی از بلندهای در دنيا ، آنهايی كه در دنيا در مقامات رفيع قرار
گرفته‏اند آنجا پستند و خليی افرادی كه در دنيا پست و حقير و كوچك شمرده‏
می‏شوند آنجا بالا هستند . در آنجا بالاهای دنيا پس خواهند شد و پستهای‏
دنيا بالا خواهند شد . نه مقصود اين است كه هر بلايی پست می‏شود و هر پستی‏
بالا ، بالاهايی از بالا به پايين خواهند آمد و پايينهايی از پايين به بالا
خواهند رفت . البته بدون شك اين يك مصداقش است ، ولی همان طور كه‏
بسياری يا همه مفسرين گفته‏اند مقصود اين است كه تمام شؤون دنيا در آنجا
زير رو می‏شود يعنی اصلا عالم زير و رو می‏شود ، باطنهايی ظاهر می‏شود و
ظاهرهايی باطن . البته آن تعبير اميرالمؤمنين در مقام امتحانهاست ولی در
آنجا هم صادق است : مثل ديگی كه وقتی به جوش می‏آيد آن چيزهايی كه در
زير است رو و
  آنهاييكه در رو هست می‏رود زير : " « لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة و
لتساطن سوط القدر حتی يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم » " (
نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه . 16) .
می‏فرمايد در آينده امتحاناتی پيش خواهد آمد ، مورد ابتلا قرار خواهيد
گرفت چگونه ، و غربال خواهيد شد چگونه . مثل غربالی كه به دست يك - در
خراسان می‏گويند - " رهواردار " است كه وقتی تكان می‏دهد اين دانه‏ها
پايين ( و ) بالا می‏روند ، ريزها در می‏روند و درشتها باقی می‏مانند ، همين‏
طور تكانهای سختی بر شما مسلمين وارد خواهد شد و مانند غربال عده‏ای خارج‏
خواهيد شد ، و آنچنان كه ديگر ( حاوی آب و مواد ديگر ) وقتی كه زيرش‏
آتش و حرارتی نباشد يك حالت آرامشی دارد ، جسمهايی كه سنگين‏تر هستند و
وزن مخصوصشان از آب بيشتر است پايين می‏روند سنگين‏ترها زودتر می‏رود و
سبكترها ديرتر ، همين قدر كه حرارت آمد و آن را جوش آورد ، می‏بينيد مثلا
آن نخود يا آن لوبيايی كه در آن ته خوابيده بود چگونه قل می‏زند می‏آيد بالا
، وضع جامعه مردم هم در حرارت امتحانات اين جور می‏شود ، زيرها بالا
می‏آيند ، بالاها زير می‏روند ، خلاصه انقلاب به تمام معنا . كلمه " انقلاب‏
" هم - كه امروز معمول شده و انقلابات اجتماعی را " انقلاب " می‏گويند
- يعنی زير و رو شدن .
اين " « خافضة رافعة »" (را) مفسرين هم تعبير به "تقليب" كرده‏اند
يعنی تمام عالم زيرورو می‏شود، چون در آيات ديگر قرآن هم هست: " « يوم‏
تبدل الارض غير الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار " (
ابراهيم / . 48 ). مثلا
در انسانها، باطنها كه در اينجا همه مستور و مخفی است، همه ظاهر می‏شود و
اين ظاهرها در تحت سيطره آن باطنها مخفی می‏شود . در اينجا حكومت بر
ظاهر است . همه ما در اينجا يك عده انسانهای خيلی مؤدب و معقولی هستيم‏
كه در اينجا نشيته‏ايم يا در خيابانها داريم راه می‏رويم ، همه مثل همديگر
هستيم و همه هم انسان هستيم ولی باطنهای ما ممكن است از زمين تا آسمان‏
تفاوت داشته باشد ، در باطن ، يكی زيبا باشد يكی زشت ، يكی انسان باشد
يكی غير انسان . در اينجا ظاهر بر باطن غالب و حاكم است يعنی باطن مخفی‏
است . ولی در آنجا قضايا كه زيرورو می‏شود ظاهرها تابع باطنهاست يعنی هر
كسی حشرش بر اساس هما نيت و باطنش است ، باطنش هر جور هست ظاهرش‏
هم تابع باطنش است يعنی اگر فرض كنيد يك آدم با باطن يك گرگ شبيه‏
است ديگر ظاهرش هم ظاهر همان گرگ خواهد شد . به هر حال در عالم آخرت‏
اوضاع تغيير می‏كند ، همه چيز زيرورو می‏شود .
يا مثلا در اين دنيا نظام اسباب حاكم و ظاهر است ( نه اينكه در آن‏
دنيا نظام اسباب نيست ) ، مسبب الاسباب با چشمها ديده نمی‏شود ، انسان‏
بايد با ديده عقل دقت كند و در واری اين اسباب ، مسب الاسباب را ببيند
. ولی در آنجا فقط مسبب الاسباب است كه نمايان است ، اسباب مخفی است‏
يعنی هر كسی می‏بيند كه آن اسبابی هم كه تا حالا می‏ديد واقعا اسباب هستند
يعنی زمام كارها به دست پروردگار است : " « لمن الملك اليوم لله‏
الواحد القهار »" (
غافر / . 16). الان هم همين طور است ، الان هم " « لم يكن له‏
شريك فی الملك " (
فرقان / . 2)، ولی اكنون اين مطلب ظهور ندارد مگر برای كسانی‏

كه اهل حقيقت هستند و حقيقت را می‏بينند .
" « اذا رجت الارض رجا و بست الجبال بسا فكانت هباء منبثا »" .
در قرآن مكرر مسأله زلزلة زمين ، تكان خوردن زمين ، آنهم زلزله‏ای كه نه‏
از قبيل اين زلزله‏هايی باشد كه ما تا حالا ديده‏ايم ، ( ذكر شده است ) .
حركات شديد و عنيفی كه ما سراغ داريم ، شديدترينش زلزله‏هاست . ديگر از
آن بيشتر را ما سراغ نداريم . تازه شديدترين زلزله‏هايی هم كه در دنيا رخ‏
می‏دهد ، در قسمتی از زمين رخ می‏دهد كه آن هم باز شايد به آن اعمال زمين‏
نمی‏رسد ، قسمتی از قشر زمين تكانهايی می‏خورد كه ما احساس می‏كنيم . ولی‏
در عالم قيامت ، طبق آنچه كه از قرآن كريم استفاده می‏شود اصلا مسأله يك‏
نوع زيرورو شدن و تكان و زلزله‏ای است كه نه فقط شامل زمين است بلكه‏
تمام عالم يكسره می‏شود . حالا اين چگونه است خدا عالم است ولی به هر حال‏
در قرآن هست : " « يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شی‏ء عظيم‏
يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما ارضعت و تضع كل ذات حمل حملها و تری‏
الناس سكاری و ما هم بسكاری و لكن عذاب الله شديد » " (
حج / 1 و . 2 ) . قرآن‏
خبر داده از يك زلزله‏ای كه اسمش را گذاشته " « زلزلة الساعة »" يعنی‏
زلزله قيامت ، می‏فرمايد : آن ، بزرگ و عظيم است . آن روزی كه آن زلزله‏
را ببينيد ، می‏بينيد كه ديگر هيچ كس به فكر هيچ كس نيست ، در مقام مثل‏
- چون عواطف مادر خصوصا برای طفل شيرخوار شديدترين مرحله عطوفت است -
در حدی است كه اگر مادر ( طفل ) شيرخواری آنجا وجود داشته باشد يادش‏
می‏رود كه طفل شيرخواری دارد .
- ( سؤال نامفهوم )

 هر دو وجهش را عرض كردم : يكی اينكه آيا اينكه می‏فرمايد " قيامت‏
واقع شده " از باب مستقبل محقق الوقوع است يا نه ؟ بعلاوه آنهايی كه‏
می‏گويند قيامت واقع شده ، يعنی عالم قيامت الان وجود دارد ولی برای ما
كه هنوز وجود ندارد و در توحيد صدوق هست ، وقتی كه ( معصوم ) سؤال‏
می‏كنند آيا بهشت و جهنم مخلوق است يا مخلوق نيست ؟ می‏فرمايد بهشت و
جهنم مخلوق است يعنی الان هم وجود دارد (
توحيد صدوق ، ص . 118) ، ولی الان كه بهشت و
جهنم وجود دارد آيا برای ما هم الان وجود دارد يا برای ما در زمان بعد
هست ؟ عالم قيامت خودش وجود دارد ، نه عالمی است كه بعد می‏خواهد
حادث شود ، ولی برای همه اشياء عالم ( در زمان بعد وجود دارد ) ، چون‏
حشر اختصاص به انسان ندارد ، شامل همه چيز می‏شود ، اين زمين ما هم همين‏
طور كه ما روزی می‏ميريم و به قيامت می‏رسيم روزی می‏ميرد و به قيامت‏
می‏رسد . آن درخت و آن خوردشيد هم همين طور است . پس اينكه می‏گوييم (
قيامت الان ) وجود دارد ، نه اين است كه قيامت ما هم الان وجود دارد ،
نه ، ما هر وقت كه مرديم آن وقت وارد عالم قيامت می‏شويم و لهذا پيغمبر
فرمود ( ظاهرا حديث نبوی است ): " « من مات قامت قيامته » " هر كسی‏
كه بميرد قيامتش بپا می‏شود . يك قيامت مستقل به آن معنا كه نيست، چون‏
قيامتی وجود دارد ، هر كسی كه می‏ميرد به عالم قيامت خودش وارد می‏شود .
كوهها چنان درهم كوبيده می‏شوند مثلا مانند گندمی كه بخواهند تبديل به‏
آرد كنند و يا سنگهاييكه در كارخانه‏ها تبديل به پودر می‏كنند، " « و بست‏
الجبال بسا فكانت هباء منبثا غ" اين كوهها به صورت غبارهای پراكنده در
می‏آيد " « و كنتم ازواجا ثلاثة »" و شما سه صنف مردم خواهيد بود ، و
شما
مردم به سه دسته تقسيم خواهيد شد كه دو دسته شما اهل نجاتند و يك دسته‏
اهل هلاك " « فاصحاب الميمنة ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما
اصحاب المشئمة و السابقون السابقون »" آن سه نوع و سه صنف به اين شكل‏
است . گروهی اصحاب ميمنه هستند . ميمنه به دو معناست : يكی به معنای‏
يمين است ، راست در مقابل چپ . در آيات بعد خواهد آمد : " « اصحاب‏
اليمين و اصحاب الشمال »" دست راستی‏ها و دست چپی‏ها . اصطلاح " دست‏
راستی و دست چپی " در زمان ما پيدا شده ولی البته اينها به مقصود ديگر
و اصطلاح ديگری است . اصطلاح قرآن هزار و دويست سال قبل از اين اصطلاح‏
پيدا شده است . بعد در آن آيه ببينيم كه به چه عنايت " « اصحاب‏
اليمين و اصحاب و الشمال » " می‏گويند ، دست راستی‏ها و دست چپی‏ها ،
ياران راست و ياران چپ .
اصطلاح جديد كه می‏گويند " دست راستی و دست چپی " اصطلاح رايجی است‏
كه از زمان هگل فيلسوف معروف آلمان كه از بزرگان فلاسفه غرب و دنيا
شمرده می‏شود رايج شده است . هگل شاگردهای زيادی داشته و می‏گويند روی‏
كرسی تدريسش كه می‏نشست شاگردانش معمولا جاهای مشخصی داشتند ، يك عده‏
در دست راست كرسی‏اش می‏نشستند و يك عده در دست چپی‏ها . از نظر فكر
دست راستيها با دست چپيها متفاوت بودند يعنی افكار دست راستی‏ها افكار
معتدلتری بود و افكار دست چپی‏ها افكار تندتری . دست راستيها محافظه‏
كارانه فكر می‏كردند و دست چپی‏ها انقلابی و تند . كم‏كم اين ، اصطلاح شد :
دست راستيها و دست چپی‏ها . بعد در غير شاگرديهای هگل هم در هر جامعه‏ای‏
هر گروهی را كه نسبتا محالفظه كارانه فكر كند " دست راستی " گفتند و
هر گروهی را كه انقلابی و تند فكر كند " دست چپی " . امروز به‏
سرمايه‏دارها چون روش سياسی‏شان روش
محافظه كارانه است می‏گويند " دست راستی‏ها " به كمونيستها كه روششان‏
روش انقلابی است می‏گويند " دست چپی‏ها " .
ولی عرض كرديم اصطلاح قرآن هزار و دويست سال قبل از اين پيدا شده .
قرآن اصحاب اليمين را اهل سعادت می‏داند و اصحاب الشمال را اهل شقاوت‏
و گروه ديگری را اختصاصا ذكر می‏كند كه آنهار را " سابقون " ( پيشی‏
گيرندگان ) می‏نامد و آنها هم اهل سعادتند و مقامشان از اصحاب اليمين هم‏
خيلی بالاتر است . در عين حال قرآن برای همه اينها عظمت قائل است يعنی‏
اگر سابقين بر اصحاب ميمنه تقدم دارند خيال نكيند خود اصحاب الميمنه‏
وضعشان وضع كوچكی است . اول به يك صورت تعظيم و تبجيل دارد : "
« فاصحاب الميمنة »" يك دسته اصحاب الميمنه هستند " « ما اصحاب‏
الميمنة »" چی هست " « اصحاب الميمنة ؟ »" يعنی جه می‏دانی چی هست‏
؟ البته بعد خود قرآن مقداری از سعادتهای آنها را تشريح می‏كند ولی مقدمتا
می‏گويد « اصحاب الميمنة »و چيست اصحاب ميمنه « و اصحاب المشئمة ما
اصحاب المشئمة ».
گفتيم كه " ميمنه " به دو معنی است . يكی به معنی راست است در
مقابل چپ . يكی هم به معنای همين ميمنتی كه امروز می‏گوييم يعنی يمن و
بركت و خير ، كه ( اصحاب ميمنه ) در واقع می‏شود اصحاب خير و يمن ، و
اصحاب مشئمه بر عكس ، يعنی اصحاب شوم ، اصحاب شئامت ، شومها ، در
واقع اين جور می‏شود : اصحاب ميمنت : ميمونها ، باستعادتها ، اصحاب‏
مشئمه : شومها ، بدبختها ، " و اصحاب مشئمه و چيست اصحاب مشئمه ؟ "
يعنی كار اينها هم خيلی بزرگ و عظيم است . درباره اين دو گروه فرمود :
" اصحاب ميمنه ، چيست اصحاب ميمنه ؟ اصحاب مشئمه ، چيست اصحاب‏
مشمئه ؟ " ، به " سابقون " كه می‏رسد حتی كلمه " چيست " را هم بر
می‏دارد : " « و السابقون السابقون »" اما...
...مقربان . اين جمله معروف است ، به حديث هم نسبت داده می‏شود . الان من‏
قطعا نمی‏دانم كه اين جمله حديث است يا كلام عرفاست كه می‏گويند : "
« حسنات الابرار سيئات المقربين » " كارهای نيك ابرار ، گناهان است‏
برای مقربين ، يعنی درجه آنها آنقدر بالا است كه كارهايی كه برای اينها
حسنه و درجه است و اينها را بالا می‏برد برای آنها سيئه است و آنها را
پايين می‏آورد . حسنات اينه در درجه گناهان مقربين است . پس معلوم‏
می‏شود فاصله ميان سابقون و اصحاب ميمنه خيلی زياد است .
حال تعريف " سابقين " چيست ؟ اين سابقين ( پيشی گيرندگان ) را
چگونه می‏توانيم تعريف كنيم ؟ نميدانيم چگونه بايد تعريف كنيم ولی از
خود كلمه " سابق " و از اينكه اين كلمه در قرآن در جاهای ديگر هم به‏
كار برده است شايد بشود اين را به دست آورد . سابقون كسانی هستند كه در
همه خيرات پيشی‏گيرندگان هستند . اهل ميمنه هم مسلم به خيرات رسيده‏اند
ولی بعد از همه رسيده‏اند . اهل ميمنه - از آياتش هم چنين می‏شود استفاده‏
كرد - مردمی هستند كه يا در ابتدا اهل گناه بوده‏اند و بعد تائب شده‏اند و
يا مردمی هستند كه گناه و طاعتشان ، غفلت و تذكشان با يكديگر بوده ولی‏
در عين حال جانب طاعت و عمل صالج در آنها چربيده است . ولی سابقين و
پيشی گيرندگان اصلا مردمی هستند كه در اين راه هميشه پيشتاز و جلو بوده‏اند
اينها افرادی نيستند كه يك مدتی در راه ديگر بوده‏اند يا يك حالت‏
نوسانی داشته باشند ، گاهی از اين طرف بروند گاهی از آن طرف ولی در
نهايت امر بگوييم در راه راست هستند ، نه ، اينها كسانی هستند كه در هر
كار خيری سابق و مقدم بر ديگران هستند . در آيه‏ای در قرآن داريم كه : "
« ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ضالم لنفسه و منهم
« مقتصد و منهم سابق بالخيرات »" (
فاطر / . 32) . بعيد نيست - همين طور كه‏
بعضی مفسرين گفته‏اند - مضمون آن آيه با اين آيه يكی باشد. ابتدا اين است‏
كه ما كتاب را ( قرآن را ) به ارث می‏دهيم به گروهی از مردم كه آنها را
برگزيده‏ايم ، كه در روايات ما آمده است كه اين آيه دليل بر اين است كه‏
هميشه يك گروه برگزيده‏ای كه علم قرآن در نزد آنها باشد وجود دارد و اين‏
گروه ائمه هستند . از نظر اهل تسنن چنين كسانی ما نداريم كه حتی حودشان‏
هم قائل باشند كه علم حقيقی قرآن نزد آنهاست . بنابراين يك چنين گروه‏
خاصی ما داريم . پس مردم سه دسته هستند : آنان كه به خود ستم كرده‏اند .
اينها همان اصحاب المشئمه هستند . اينجا تعبير قرآن اين است : مردمی كه‏
شومی همراه خودشان دارند . قرآن در مسأله " شومی " اين معنا را تفسير
كرده كه شومی و شئامت برای هيچ كسی در خارج وجودش نيست شئامت هر كسی‏
در اعمال خودش است . " « قالوا انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم‏
و ليسمنكم من عذاب اليم قالوا طائركم معكم ائن ذكرتم »" (
يس / 18 و . 19 ) . آيه‏
ديگر " « فاذا جائتهم الحسنة قالوا لنا هذه »" . از موسی و قوم موسی‏
نقل می‏كند وقتی كه نيكی و خيری به آنها می‏رسيد می‏گفتند اين ديگر استحقاق‏
خود ماست " « و اين تصبهم سيئة » " احيانا اگر يك بدی به ايشان‏
می‏رسيد " « يطيروا بموسی و من معه »" (
اعراف / . 131) می‏گفتند از شئامت اين‏
موسی و همراهانش است . از آيات قرآن اين مطلب كاملا استفاده می‏شود كه‏
شومی يعنی شئامت به معنای يك امر ذاتی شخص نيست كه بگوييم كسی در
سرشتش شوم آفريده شده است ، يا شئامت شخص در امور خارج از وجودش‏
نيست كه بگوييم فلان كس برای من شوم است ، اين اسب
 برای من شوم بود ، اين زن برای من شوم بود ، آن زن بگويد اين شوهر براين‏
من شوم بود ، اين بچه من اصلا بچه شومی است ، از اين حرفهايی كه بشر
هميشه وقتی می‏خواهد از مسؤوليت خودش بگريزد و نمی‏خواهد خودش را مسؤول‏
بدبختی خودش بشناسد می‏رود به سراغ اشياء ديگر ، به سراغ زمان ، به سراغ‏
مكان ، به سراغ افراد ، به سراغ حيوانات : اين‏حيوان شوم است ، اين‏
انسان شوم است ، اين بچه شوم است ، اين زن شوم است اين زمان شوم است‏
، اين مكان شوم است ، روزش چنين بوده ، شبش چنين بوده ، ساعتش چنين‏
بوده است . بنابراين " « اصحاب المشئمة » " " « ضالم لنفسه » "
تطبيق می‏شود . در اينجا فرموده " ياران شومی " ، در جای ديگر فرموده "
آنهايی كه به خود ستم كرده‏اند " . پس شومی‏شان از اين پيدا شد كه‏
اعمالشان بد بوده .
" « و منهم مقتصد »" و قومی هم هستند حد وسط ، بين " « ظالم لنفسه‏
" و آن دسته ديگر . " « و منهم سابق بالخيرات »" و يك دسته ديگر
هستند كه پيشی گرفته‏اند به خيرات ، خيرات را با خود برده‏اند . در اينجا
هم اين جور آمده است : " « اصحاب الميمنة ما اصحاب الميمنة و اصحاب‏
المشئمة مااصحاب المشئمة و السابقون السابقون »" اما " پيشی گيرندگان‏
" در شأنشان همين كافی است كه بگوييم پيشی گيرندگان هستند. " « اولئك‏
المقربون »" آنها هستند مقربان ، يعنی نه « اصحاب الميمنة ، اصحاب‏
المشئمة »كه به جای خود . " مقربان " هرگاه در قران اطلاق شود - كه يك‏
بار ديگر در آخر همين سوره واقعه باز نامی از مقربان برده خواهد شد -
همانها هستند كه ما آنها را " سابقان " می‏ناميم .
" « فی جنات النعيم »" مقربان در جناتی از نعيم هستند . " « جنة
نعيم »" (
واقعه / . 89 ) هم ما داريم . اگر " « جنة نعيم »" فرموده بود ، يك‏
بهشت بيشتر نبود . ولی وقتی كه
 " « جنات النعيم »" می‏گويد ( بهشتهايی از نعيم ) از انواعی از بهشتها
را مخصوصا برای اهل اخلاص بيان می‏كند كه در آيات سوره رحمن هم خوانديم ،
بهشتهای روحی و معنوی ای كه وجود دارد و درجاتی بالاتر از بهشتهای مادی‏
است . آنها اموری است غير قابل توصيف ، بر عكس بهشت مادی كه قابل‏
توصيف است . اول می‏فرمايد : " « فی جنات النعيم »" يعنی بهشتهای‏
قابل توصيف و بهشتهای غير قابل توصيف درباره آن بهشتهای غير قابل‏
توصيف همين قدر فرموده : " « فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرش اعين
" ( 
سجده / . 17 ) كسی نمی‏تواند بفهمد كه چه چيزهايی در آنجا پنهان است .
" « ثلة من الاوليين و قليل من الاخرين »" گروه كثيری از اولين و كمی‏
از آخرين از زمره سابقان‏اند . اين آيه معركه آراء ميان مفسرين شده است‏
كه مقصود از " اولين " و " آخرين " چيست . بعضی گفته‏اند " اولين "
يعنی ما قبل پيغمبر اكرم ، از آدم تا رسول خدا و " آخرين " يعنی از
رسول خدا به بعد ، يعنی امت پيغمبر آخر الزمان . اگر اين جور باشد معنای‏
آيه اين می‏شود كه گروه سابقين كه مقربان هستند اكثرشان از امتهای ديگر
يعنی از مردم قبل از زمان حضرت رسول هستند ، در دوره حضرت رسول به بعد
گروه كمی هستند كه به مقام سابقين رسيده‏اند . معنای اين سخن اين است كه‏
چون در امم سابقه پيغمبران زياد بوده‏اند و ما صد و بيست و چهار هزار
پيغمبر داريم ، لااقل همه پيغمبران را بايد در زمره سابقين شمرد اگر از
اوصيای پيغمبران كسی جزو آنها نباشد ، ولی در امت آخرالزمان فقط ائمه‏اند
كه در رديف سابقين هستند و عده كمی از غير ائمه هم ممكن است جزو سابقين‏
باشند .
ولی عده‏ای ديگر از مفسرين اين نظر را قبول ندارند كه " اولين " يعنی‏

مردم قبل از پيغمبر و " آخرين " يعنی امت آخر الزمان ، بلكه می‏گويند
مقصود از " اولين " و " آخرين " هر دو همين امت آخر الزمان هستند
منتها ( سابقين ) در ميان اولينشان بيشتر است تا آخرينشان . قرينه‏اش هم‏
اين است كه در اول مخاطب می‏فرمايد : " « و كنتم ازواجا ثلاثة »" شما
سه نوع هستيد . اين " شما " كه می‏گويد ، می‏توانيم بگوييم مخالطب در
اينجا ( امت آخر الزمان است ) . البته محال‏نيست ولی بعيد است كه‏
بگوييم اين " كنتم " يعنی شما بشرها از اول عالم تا آخر عالم . ظاهر
اين است كه " كنتم " خطاب به امت آخر الزمان است : شما امت آخر
الزمان سه دسته خواهيد بود : سابقين ، اصحاب الميمنة يا اصحاب اليمين و
اصحاب الشمئمه يا اصحاب الشمال ، خصوصا كه ما قرائن ديگر هم از خارج بر
همين مطلب داريم از جمله اين حديثی كه فريقين نقل كرده‏اند كه پيغمبر
اكرم فرمود : " علماء امتی كانبياء بنی‏اسرائيل" يا" افضل من انبياء
بنی‏اسرائيل " (
علم اليقين فيض كاشانی ، ص 750 با عبارت " علماء هذه الامة
كانبياء بنی‏اسرائيل " .
) علمای امت من مانند انبياء بنی‏اسرائيل‏اند يا افضل‏
از انبياء بنی‏اسرائيل هستند . و باز احاديث زيادی داريم كه پيغمبر اكرم‏
فرمود اتباع من در قيامت ازاتباع تمام پيغمبران ديگر بيشتر است يعنی‏
كسانی كه به وسيله من به سعادت می‏رسند با مقايسه تمام امتهای ديگر بيشتر
هستند . در يك حديث فرمود در حدود سه ربع اهل بهشت امت پيغمبر آخر
الزمان هستند در اين صورت بعيد است كه كسی بتواند اين جور بگويد كه در
تربيت پيغمبرهای گذشته افرادی كه به مقام سابقين رسيده‏اند زياد بوده‏اند
و در امت آخرالزمان افرادی كه به مقام سابقين برسند كمتر هستند .
بنابراين ظاهر اين است كه قضيه از همين قرار است كه در هر دو ، خطاب‏
به امت آخر الزمان است يعنی نظر فعلا درباره اينهاست . شما ای‏
امت آخر الزمان سه گروه هستيد : سابقان ، اصحاب الميمنة ، اصحاب‏
المشئمة ، ولی در ميان اولين شما از سابقان بيشترند تا آخرين شما .
مطلبی هست از بو علی سينا راجع به همين آيه و راجع به اينكه آيا
مجموعا اهل سعادت بيشترند يا اهل شقاوت ؟ بعضی می‏گويند مجموعا اهل‏
شقاوت بيشترند يعنی آنهايی كه عاقبت كارشان عذاب است بيشترند از
آنهايی كه عاقبت كارشان نعيم است . اينجا يك ايراد و يك شبهه وارد
شده است كه چگونه می‏تواند چنين باشد كه مال كار اكثريت مردم بر شقاوت‏
باشد و مال كار اقليت بر سعادت ؟ فلاسفه اين مسأله را به شكل خاصی تقرير
كرده‏اند . بو علی سينا در اينجا يك حرف خيلی خوب و شيرين و زيبايی‏
دارد كه بعد ملاصدرا وديگران همان حرف او را نقل كرده‏اند و چيزهايی هم به‏
آن اضافه كرده‏اند . خلاصه حرفش اين است : مقصود ما از اهل شقاوت و اهل‏
عذاب چه كسانی هستند ؟ اگر مقصود همه مردمی باشد كه به نوعی عذاب‏
می‏كشند ولو در برزخ ، و بعد در قيامت پاك می‏شوند يا قبل از تمام شدن‏
حساب ، يا حتی به جهنم می‏روند ولی بعد آزاد و خلاص می‏شوند ، ( به عبارت‏
ديگر ) اگر مقصود از اهل نعيم كسانی است كه به هيچ وجه هيچ عذابی‏
نمی‏كشند ، از همان لحظه‏ای كه از اين دنيا می‏روند غرق در نعيم‏اند الی الابد
، و اهل عذاب يعنی‏كسانی كه به نوعی و لو در وقت مردن ، و لو در عالم‏
برزخ عذاب می‏كشند ، می‏شود گفت اكثريت مردم اهل عذابند يعنی به نوعی‏
رنج را خواهند چشيد . ولی اين حساب درست نيست ، عاقبت را بايد سنجيد
. اگر ما عاقبت را بخواهيم بسنجيم اكثريت مردم در نهايت امر اهل نجات‏
هستند منتها گروهی از اول اهل نجاتند، گروهی عذاب مختصری می‏كشند " ممكن‏
است كه همان قبض روحشان پاك كننده‏شان بشود و بعد از قبض روح كارشان‏
صاف است ) ، عده‏ای ممكن است در همان ابتدای عالم برزخ كارشان حل شود ، عده‏ای ممكن است در
تمام عالم بزرخ گرفتاری داشته باشد بعد كارشان حل شود ، عده‏ای ممكن است‏
در قيامت گرفتاری داشته باشند بعد كارشان حل شود - چون خود قرآن سخن از
معذبهايی كه در نهايت امر نجات پيدا می‏كنند آورده است - و آنهايی كه‏
خيلی گرفتار هستند " « لابثين فيها احقابا »" (
نبأ ، . 23) ولی بعد از احقاب‏
نجات پيدا می‏كنند . حتی كسانی كه استحقاق عذاب مخلد دارند زياد
هستندولی مغفرت الهی شامل حال افراد می‏شود و شايد آنهايی كه در عذاب‏
مخلد باقی می‏مانند خيلی قليل باشند .
بو علی حرفش اين است كه سعادت اخروی و معنوی يا به عبارت ديگر
سلامت روحی و معنوی درست مانند سلامت جسم و مانند زيبايی جسم است .
می‏گويد همان طور كه در ميان مردم زيبای زيباكم است . زشت زشت هم كه‏
نفرت آور باشد كم است. اكثريت مردم متوسط ميان زشت و زيبا هستند يعنی‏
نه زيبای مطلق‏اند نه زشت مطلقا . ( همين طور در ميان مردم افرادی كه از
نظر روحی و معنوی زيبای زيبا يا زشت زشت باشند كم‏اند ، اكثريت مردم در
حد متوسط هستند ) ، و چون طبيب است مثال به سلامت می‏زند ، می‏گويد در
ميان مردم از نظر جسم ، سالم سالم كه اگر يك طبيب به اصطلاح امروز بيايد
" چكاپ " كند تمام جهازات بدنی‏اش را سالم تشخيص بدهد ، جهاز
باصره‏اش ، جهاز سامعه‏اش ، جهاز هاضمه‏اش ، قلبش ، كبدش ، اعصابش همه‏
سالم سالم باشد ، اينها يك اقليتی هستند در ميان مردم ، مريض مريض هم‏
در اقليت است . اكثريت مردم متوسطها هستند كه سالم‏اند ولی خالی از يك‏
است ، ولی می‏بينيد يك ناراحتی هم مثلا در كبد يا روده يا اعصاب دارد .
اكثريت مردم حالت متوسط ميان دو طرف را دارند . آنگاه او می‏گويد در
قرآن كه سخن از " سابقون " آمده است - كه مقربين‏اند - آنها كسانی‏
هستند كه از نظر روحی و معنوی و كمال نفسانی در حد سلامت سلامت‏اند يعنی‏
هيچ نقصی ، عيبی در وجودشان نيست . آنها انسانهای كاملند . البته اينها
كمند و نسبت به مردم ديگر زياد نيستند . عده ديگر افرادی ( هستند ) كه‏
ناسالم ناسالم‏اند ، ديگر اميدی به سلامت و بهبودشان حتی شمول مغفرت‏
درباره‏شان نيست ، آنقدر غرق در گناه هستند كه ديگر مغفرت الهی نمی‏
تواند شامل حالشان شود ، هيچ نقطه سفيدی در وجودشان باقی نمانده ، راهی و
روزنی در وجودشان باقی نمانده كه رحمت الهی شاملش شود . می‏گويد اينها
همان اصحاب المشئمه و اصحاب الشمال‏اند ، اينها هم كم‏اند اكثريت مردم‏
را اصحاب الميمنة يا به تعبير قرآن " مقتصدها " تشكيل می‏دهند ،
اينهايی كه سالم‏اند اما سالم نسبی نه سالم كامل .
عرض كرديم تعبير قران درباره " سابقين " اين است كه اينها جناتی از
نعيم دارند و اين جنات نعيم بعضی توصيف شدنی است و بعضی توصيف نشدنی‏
. توصيف شدنی‏ها آنهايی است كه شباهت با كار دنيا دارد يعنی جسمانی‏
است . آنها را قرآن بيان می‏كند . توصيف نشدنيها كه اصلا قابل توصيف‏
نيست و اگر بخواهند بگويند بايد در لباس تفسير و بيان ديگر بگويند .
حال آن قسمتهايی كه توصيف شدنی است : " « علی سرور موضونة »" بر
تختهايی مرصع قرار گرفته‏اند. تختی را كه بر آن جواهرهای خيلی قيمتی دوخته‏
باشند می‏گويند " موضونه " . " « متكئين عليها متقابلين »" تكيه‏
داده‏اند بر روی آن تختها در حالی كه رو بروی يكديگر قرار گرفته‏اند يعنی‏
از مصاحبت يكديگر هم بهره می‏برند و استفاده قرار گرفته‏اند يعنی از مصاحبت يكديگر هم بهره می‏برند و استفاده می‏كنند .
" « يطوف عليهم ولدان مخلدون » " خدمت می‏كنند آنها را جوانانی زيبا
كه برای هميشه به صورت جوان و زيبا باقی می‏مانند " « باكواب و اباريق‏
" در حالی كه كوبه‏ها ( و ابريقها در دست دارند ) . كوبه يعنی ظرف‏
پياله مانند كه تمام اطرافش يك جور است . ابريق كه معرب آبريز است‏
آن است كه لبه‏ای برايش درست می‏كنند ، مثل تنگ. " « و كأس من معين
" و جامهايی از آب جاری ( حال شما اينها را با آنچه كه راجع به اصحاب‏
الميمنة می‏گويد مقايسه كنيد و تفاوتهايش را در نظر داشته باشيد)،جامهايی‏
از آشاميدنيهای جاری اما آشاميدنيهايی كه تمام خوبيهای آشاميدنيها و
شرابهای دنيا را دارد ولی بديها و ضررهای آنها را ندارد ، خمار، درد سر و
پريدن عقل از سر ديگر ندارد : " « لا يصدعون عنها و لا ينزفون »" آنجا
ديگر دردسر و از خود بيخود شدنی وجود ندارد . " « و فاكهة مما يتخيرون
"و نوعی ميوه است غير قابل توصيف از آنچه كه خود انتخاب كنند و گوشت‏
مرغ از آنچه ( مايل باشند ) ...
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved