• تاريخ: پنج شنبه 26 اسفند 1389

حضرت مریم


           

  عمران یکی از پیامبران الهی بود. خداوند به او وحی کرد: من به تو پسری خواهم داد که پیامبر من خواهد بود که به اذن من، مردگان را زنده می کند و بیماران را شفا می دهد. حضرت عمران نیز به همسرش بشارت داد که خداوند از  آنها پیامبر بزرگی به دنیا خواهد آورد.

 

  پس از این که همسر عمران باردار شد، با توجه به بشارتی که خداوند به آنها داده بود، تصور می کرد که فرزندش پسر است لذا نذر کرد که فرزندش در راه خدا آزاد باشد. طبق این نذر، باید آن فرزند به معبد می رفت و در آن جا خدمت می کرد و به عبادت می پرداخت.

 

  اما وقتی که فرزندش به دنیا آمد با تعجب دید که فرزندش دختر است. اما او که به وعده الهی ایمان کامل داشت، گفت: خداوند بهتر می داند که حقیقت چیست و آن فرزند موعود کی به دنیا خواهد آمد. من نام دخترم را مریم می گذارم و او و فرزندانش را از شر شیطان به خداوند پناه می دهم.

 

  خداوند حضرت مریم را پذیرفت و او را تحت توجهات خود قرار داد وحضرت زکریا را سرپرست او قرار داد. وقتی که مادر حضرت مریم، او رابه معبد سپرد، افراد متعددی خواستار تکفل او شدند. برای این که معلوم شود که چه کسی باید سرپرستی او را برعهده بگیرد، بین داوطلبان این کار، قرعه کشی شد و قرعه به نام حضرت زکریا زده شد. و بدین ترتیب، حضرت مریم، زیر دست یک پیامبر الهی تربیت و رشد پیدا کرد.

 

  حضرت مریم به سن بلوغ رسیده بود. او به محراب می رفت و مشغول عبادت می شد. او محل عبادش را به گونه ای انتخاب کرده بود که کسی او را نمی دید. خداوند او را مورد عنایت خود قرار داده بود. به گونه ای که از عالم غیب به او رزق و روزی می رساند. هروقت که حضرت زکریا به نزد او می رفت، می دید که مقداری میوه در کنار او قرار دارد. او در زمستان میوه های تابستانی را و در تابستان میوه های زمستانی، در نزد حضرت مریم می دید. او که از این صحنه تعجب کرده بود، از مریم پرسید: این غذا ها را از کجا آورده ای؟ حضرت مریم در جواب گفت: این روزی ها را خداوند به من می دهد. او خدای بزرگی است که بدون حساب به هرکس که بخواهد روزی می دهد.

 

  حضرت زکریا که از نعمت داشتن فرزند محروم بود، با شنیدن این سخنان از حضرت مریم، نور امیدی در دلش روشن شد و امیدش به رحمت الهی بیش از پیش شد. او از خدا خواست تا خداوند به او فرزندی عطا کند که بعد از او جانشینش باشد.

 

  حضرت مریم به درجه بالایی از قرب الهی رسیده بود که فرشتگان با او صحبت می کردند. آنها به نزد او می آمدند و به او بشارت می داند و مقام او را در نزد خدا به او می گفتند. آنها به او گفتند: خداوند تو را از برگزیده است که تو را از نسل پیامبران قرار داده است. او تو را از همه بدی ها پاک گردانده است.

 

  یکی از روز ها فرشتگان به او گفتند: خداوند تو را برگزیده است که به تو فرزندی بدهد که پیامبر خدا باشد. خداوند به تو بشارت می دهد که فرزندی به تو عطا خواهد کرد که نامش مسیح است. او در دنیا و آخرت، آبرو مند و از مقربان درگاه الهی خواهد بود.

  حضرت مریم، باشنیدن این خبر تعجب کرد و گفت: من که ازدواج نکرده ام و با هیج مردی تماس نداشته ام، پس چگونه می توانم باردار شوم. فرشتگان به او گفتند: برای خداوند هیچ کاری سخت نیست و او هرکاری که بخواهد می تواند انجام دهد. او هرکاری را که بخواهد انجام دهد، در یک لحظه صورت می گیرد.

 

  مدتی گذشت تا این که روزی، حضرت مریم، از مردم و خانواده اش کناره گرفت. او خود را در محراب از دیگران پنهان داشت. خداوند فرستاده خود را به سوی او فرستاد. او به صورت یک انسان زیبا به نزد حضرت مریم رفت. حضرت مریم با دیدن او گفت: من به خدا پناه می برم از این که تو بخواهی بی تقوایی کنی. آن فرشته در جواب مریم گفت: من فرستاده خدای تو هستم که آمده ام تا به تو فرزندی هدیه کنم.

 

  حضرت مریم به او گفت: چگونه می توانم صاحب فرزندی شوم در حالی که من با هیچ مردی تماس نداشته ام؟ فرشته گفت: خداوند اراده کرده است که این کار انجام شود و لذا این کار انجام خواهد شد. این که خداوند بخواهد بدون این که با مردی تماس داشته باشی به تو فرزندی عطا کند، کار بسیار آسانی برای او ست.

 

  خداوند می خواهد که با تولد او به این شکل، یعنی بدون داشتند پدر، او را آیت و نشانه ای بر قدرت بی نهایت خود برای مردم قرار دهد و او پیامبر رحمت برای مردم باشد. این کار حتمی خواهد بود و راه گریزی از آن نیست.

 

  آن فرشته روح حضرت عیسی را بر حضرت مریم دمید و حضرت مریم باردار شد. تا این که زمان وضع حمل رسید. حضرت مریم به محل دوری رفته بود که درد زائیدن، او را به سمت تنه نخلی برد. در واقع او از درد زائیدن به درخت خشک نخلی پناه برد. او که می دانست مردم در مورد او چه فکری می کنند، با خود می گفت: ای کاش قبل از این مرده بودم و همه مردم مرا فراموش کرده بودند.

 

  فرشته الهی با شنیدن این سخنان حضرت مریم، با او صحبت کرد. حضرت مریم، صدای او را از سمت پایین می شنید. او گفت: ای مریم نگران و ناراحت نباش. خداوند برای تو از زیر پایت، نهر آبی می جوشاند. حضرت مریم به زیر پای خود نگاه کرد. دید نهر آبی شروع به جوشیدن کرد. فرشته ادامه داد: ای مریم تنه درخت خرما را تکان بده تا خداوند برای تو رطب تازه عطا کند. با تکان دادن تنه درخت خرما، رطب های تازه ای از درخت افتاد. و به این ترتیب، خداوند، آب و غذای حضرت مریم را که باید به فرزندش شیر بدهد، برایش فراهم کرد.

 

  اما همچنان مشکل سیل تهمت ها یی که در انتظار مریم بود، همچنان وجود داشت. این مسأله برای حضرت مریم خیلی مهم و ناراحت کننده بود. اما خداوند مریم را تنها نگذاشت. خصوصا این که قرار است که این فرزند پیامبر خدا باشد و با وجود تهمت بر حضرت مریم، پیامبری حضرت عیسی به زیر سؤال می رفت. لذا خداوند برای دفع این تهمت، به کمک حضرت مریم شتافت.

 

  فرشته الهی از جانب خداوند به حضرت مریم گفت: وقتی که با مردم برخو رد کردی و از تو در مورد این فرزند سؤال کردند، با اشاره به آنها بفهمان که تو نذر کرده ای که روزه سکوت بگیری و نمی توانی با آنان صحبت کنی. خداوند بوسیله نوزادت، تهمت ها را از تو دور خواهد کرد.

 

  پس از متولد شدن حضرت مسیح، حضرت مریم، فرزندش را در آغوش گرفت و سمت شهر و مردم رفت. وقتی مردم مریم را دیدند، به سراغ او آمدند و تهمت های خود را به سوی او نشانه گرفتند. آنها به او گفتند: ای مریم تو کار ناپسند و عجیبی انجام داده ای. ای خواهر هارون! نه پدرت مرد بد کاری بود و نه مادرت زن بدکاره ای. چطور است که تو مرتکب کاری شدی که در خانواده ات بی سابقه بوده.

 

  حضرت مریم به فرمان الهی، به نوزادش اشاره کرد و به آنان فهماند که باید از او سؤال کنند. آنها از این پاسخ حضرت مریم تعجب کردند. آنان یقین داشتند که کودکی که تازه به دنیا آمده است توانایی سخن گفتن ندارد. برای همین به مریم گفتند: ما چطور می توانیم با کودکی که تازه به دنیا آمده حرف بزنیم.

 

  در همین لحظه بود که حضرت عیسی به امر الهی به سخن آمد و به آنها گفت: مادر من از هر گناه و آلودگی به دور است. من بنده خدا هستم. خداوند به من کتاب داده و مرا پیامبر خود قرار داده است. خداوند مرا پر برکت قرار داده و به من دستور داده است که تا زمانی که زنده هستم، ذنماز بخوانم و زکات بدهم. او مرا نسبت به مادرم مهربان قرار داده و مرا از سرکشی و بدبختی دور نگه داشته است. درود خداوند در آن روزی که به دنیا آمدم و آن روزی که از دنیا بروم و آن روزی که برانگیخته شوم شامل حال من خواهد بود.

 

  نقل شده که ابلیس خبر دار شد، فرزندی به دنیا آمده است که با دنیا آمدن او، همه بت ها با صورت به زمین افتادند. ابلیس برای پیدا کردن او تمام زمین را گشت. او عیسی را در دیری پیدا کرد در حالی که فرشتگان زیادی اطراف او را گرفته بودند. او خواست که به حضرت عیسی نزدیک شود اما فرشتگان مانع او شدند. او از فرشتگان پرسید: پدرش کیست؟ آنها گفتند: او مانند حضرت آدم، بدون داشتن پدر خلق شده است. ابلیس خوشحال شد و گفت: به این وسیله چهار پنجم مردم را گمراه خواهم کرد.

 

منبع: مجمع جهانی اهل البیت

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved