• مقاطع مهم تاریخ اسلام
  • شيعه‏شناسی
  • تاريخ: پنج شنبه 22 فروردين 1387

فرهنگ فارسى عاشورا جلد 1


 

 ابن حماد عبدى

 ابوالحسن علىّ بن حماد بن عبيداللَّه عدوى عبدى بصرى، در اوايل قرن چهارم متولّد شده و در اواخر همان قرن وفات يافته است.
 لا تأمن الدّهر انّ الدّهر ذو غيرٍ
و ذو لسانينٍ فى الدّنيا و وجهين
 أخنى على عترة الهادى فشتّتهم
فما ترى جامعاً منهم بشخصين
 بعض بطيبة مدفون و بعضهم
بكربلاء و بعض بالغريّين
 و أرض طوس و سامرّا و قد ضمنت
بغداد بدرين حلاّ وسط قبرين
 صلّى اللَّه عليهم كلّما طلعت
شمس و ما غربت عندالعشائين
 دعنى أنوح و أسعد النّواحا
مثلى بكى يوم الحسين و ناحا
 مستشرفاً فى رأس رمح رأسه
كالشّمس يتّخذ البروج رماحا
 صلّى اللَّه عليكم يا سادتى
ما ساد نجمٌ فى السّماء و لاحا
 سيعلم أعداء الحسين و رهطه
اذا ما هم يوم المعاد أعيدوا
 و أقبلت الزّهراء فاطم حولها
ملائكة الرّب الجليل جنود
 و فى يدها ثوب الحسين مضمّخ
دماً و دجٌ يجرى به و وريد
 فتبكى لها الأملاك كلّاً و عندها
ينادى منادى الحقّ أين يزيد
 فيؤتى به سحباً و يؤتى بقومه
و أوجههم بين الخلائق سود
 و يحشرهم ربّى الى ناره الّتى
يكون بها للظّالمين خلود
 از دهر امان مجوى زيرا در تغيير و دگرگونى است و )اهل آن( داراى دو زبان و دو چهره‏اند.
 او بر عترت پيامبر هدايت كننده مردم، خيانت كرد و آنان را پراكنده ساخت. چنان كه دو تن از آنان را در كنار هم نمى‏بينى.
 بعضى از آنان در طيبه مدفون هستند و بعضى در كربلا و برخى در دو محل به نام غرّى.
 برخى در طوس و سامرا و بغداد نيز دو ماه از آنان را در كنار گرفته است.
 تا مادامى كه خورشيد در صبح و شب طلوع و غروب مى‏كند، خدا بر آنان رحمت فرستد.
    × × ×
 بگذار تا نوحه‏سرايى كنم و كسانى را كه همانند من بر قتل حسين‏عليه السلام گريه و نوحه مى‏كنند شاد كنم.
 سر او بر بالاى نيزه به همه جا اشراف دارد و مانند خورشيد از فراز نيزه‏ها نورافشانى مى‏كند.
 اى آقاى من، تا هنگامى كه ستاره در آسمان نور مى‏افشاند، خدا بر شما درود فرستد.
    ×  ×  ×
 به زودى دشمنان حسين‏عليه السلام و پيروانشان )نتيجه كار خود را( خواهند فهميد و آن هنگامى است كه به عرصه رستاخيز فراخوانده شوند.
 روزى كه فاطمه زهرا)س( در حالى كه سپاه فرشتگان همراه اويند وارد عرصه رستاخيز مى‏شود.
 روزى كه جامه خونين حسين‏عليه السلام را كه از خون رنگين رگهايش جارى است در دست دارد.
 در حالى كه فرشتگان بر فاطمه )س( مى‏گريند، ندا دهنده‏اى از سوى خدا ندامى‏دهد كه يزيد كجاست؟
 در آن حال يزيد و گروهش را بر زمين مى‏كشند و مى‏آورند و صورتهايشان سياه است.
 آنگاه پروردگار من آنان را در درون آتشى جاويد كه جاى ستمگران است جاى مى‏دهد.
 

 ابن حوشب

 وى از سران ارتش شام و از هواداران ابن زياد بود. در زمان قيام مختاربن ابوعبيد ثقفى عليه نيروهاى ابن زياد، ابن حوشب به هلاكت رسيد.
 

 ابن خلدون

 عبدالرحمن ابن خلدون در رمضان سال 732 هجرى قمرى در تونس متولد شد. وى در خانواده‏اى اندلسى به دنيا آمد كه در اواسط قرن هفتم هجرى از اندلس به تونس مهاجرت كرده بودند. وقتى وضع اندلس آشفته شد خاندان ابن خلدون از بدفرجامى خويش بيمناك شده، پيش از آنكه اشبيليه به دست مسيحيان بيفتد از آن شهر مهاجرت كردند و مدتى در سبته اقامت گزيدند و تا مدتى با جاه و جلال در اين شهر زندگى كردند. پدر ابن خلدون كه مدتى در امور سياسى مسؤوليتى داشت از سال 711 به بعد امور سياسى را رها كرد و به مطالعه و كسب دانش روى آورد و در فقه و لغت و سرودن شعر مهارت يافت و در هنگام شيوع بيمارى وبا در سال 749 هجرى قمرى بدرود حيات گفت.
 ابن خلدون در هفده سالگى پدر و مادرش را از دست داد و همين امر باعث شد تا او از شهرى به شهرى رود و در كشمكش‏هاى سياسى وارد شود. و چون در مغرب ازدواج كرد بازهم از روش پيشين دست نكشيد و همچنان بار سنگين خانواده را از شهرى به شهر ديگر مى‏كشيد تا اينكه به مصر رفت و به سمت مدرسى تعيين شد. خانواده وى كه در تونس به سر مى‏بردند، در راه الحاق به او در مصر، كشتى حامل آنان پيش از رسيدن به اسكندريه غرق شد و ابن‏خلدون يكباره از زن و فرزند محروم گرديد. در مصر بود كه بارها به مقام استادى و قضاوت نايل آمد. نخست در مدرسه قمحيه به مدرسى تعيين گرديد و سپس به منصب »قاضى القضاة مالكيان« برگزيده شد و پس از چندى به مقام شيخى خانقاه يبرسى تعيين گرديد تا اينكه در سال 808 هجرى قمرى بدرود حيات گفت و در مقبره صوفيه مدفون گرديد.
 وى از ديدگاه اهل سنت به عاشورا نگريسته و مى‏گويد : »حسين با اين عده قليل نمى‏بايست به جنگ سپاهيانى مجهز تن مى‏داد«.
 به نظر ابن خلدون در تأسيس دولت و حكومت دو عامل اساسى وجود دارد: يكى عصبيت و ديگرى ديانت. او در اين باره مى‏نويسد: »بايد دانست... پايه‏گذارى و بنيان نهادن دولت تنها از راه »عصبيت« روى مى‏دهد و ناچار، بايد عصبيت بزرگى وجود داشته باشد كه ديگر جمعيت‏ها و عصبيت‏ها را در پيرامون خود گردآورد و همه آنها از اين عصبيت برزگ پيروى كنند. چنين عصبيتى از آن خدايگان دولت و ويژه اوست كه طايفه و ايل و تبار وى باشد«.
 ابن خلدون »عصبيت« را به عنوان مفهوم بنيادين تحول و تغيير جوامع از بدوى به حضرى، طرح مى‏كند. برخى از مفسران »مقدمه«، مفهوم »عصبيت« را بزرگترين دستاورد ابن‏خلدون و اساسى‏ترين مفهوم علم عمران او دانسته‏اند. به ويژه مفسران مصرى كه به طور عمده، تحت تأثير مكتب دوركيم بوده‏اند، مفهوم »عصبيت« را به عنوان مفهومى جامعه‏شناختى، بسيار پراهميت تلقى كرده‏اند و آن را با برخى مفاهيم نظريه دوركيم در مورد جامعه سنجيده‏اند.«
 ابن خلدون امام حسين‏عليه السلام را از جمله صحابى مجتهدى مى‏داند كه شايستگى فوق‏العاده‏اى براى رهبرى قيام عليه يزيد را دارابوده است. او در اين زمينه مى‏نويسد: »اما درباره شايستگى ]حسين‏عليه السلام[ همچنانكه ]حسين‏عليه السلام [گمان كرد درست بود بلكه بيش از آن هم شايستگى داشت.«
 او در مورد شرايط قيام حسينى مى‏نويسد: »اما درباره حسين‏عليه السلام و اختلافى كه روى داد، بايد گفت چون فسق و تبه‏كارى يزيد در نزد همه مردم عصر او آشكار شد پيروان و شيعيان خاندان پيامبر در كوفه هيأتى نزد حسين‏عليه السلام فرستادند كه به سوى ايشان برود تا به فرمان وى برخيزند. حسين‏عليه السلام ديد قيام عليه يزيد تكليفى واجب است، زيرا او متجاهر به فسق است و به ويژه اين امر بر كسانى كه قادر بر انجام دادن آن هستند لازم است و گمان كرد خود او به سبب شايستگى و داشتن شوكت و نيرومندى خانوادگى بر اين امر تواناست«.

 ابن زرقاء

 ابن زرقاء به معنى پسر زن بدكاره، توصيفى است كه به مروان بن حكم نسبت داده شده است.
 پس از آنكه معاويه مرد، وليدبن عتبه كه فرماندار مدينه بود از طرف يزيد مأموريت يافت كه از حسين بن على‏عليه السلام بيعت بگيرد، اما امام‏عليه السلام در جواب فرمود: »همانا شخصى همانند من كه نبايد در پنهان با يزيد بيعت كند، دوست دارم كه بيعت آشكارا و در اجتماع مردم باشد، وقتى فردا آمد و مردم را براى بيعت فراخوانديد، مرا هم با مردم بخوانيد تا همه با هم بيعت كنيم.«
 وليد بن عتبه نظر امام را پذيرفت و عذرخواهى كرد و گفت مى‏توانيد برويد. مروان بن حكم كه در آن مجلس حضور داشت خطاب به فرماندار مدينه گفت: اگر حسين از اين مجلس برود، ديگر او را نخواهى يافت، او را زندانى كن يا بيعت كند و يا گردن او را بزن. امام حسين‏عليه السلام به خشم آمد و خطاب به مروان فرمود: »واى بر تو اى پسر زرقاء )زن بدكاره( تو مى‏خواهى دستور قتل مرا صادر كنى؟ به خدا سوگند! دروغ گفته و كور خوانده‏اى، اگر كسى چنين اراده‏اى كند زمين را با خونش سيراب خواهم كرد، اگر تو دوست دارى چنين شود پس برخيز و گردن مرا بزن اگر راست مى‏گويى.«
 

 ابن زياد

 وى فرزند »زياد بن ابيه« بود و به »عبيد اللَّه بن زياد« نيز خطاب مى‏گرديد.
 

 ابن سعد

 »ابن سعد« را عمر سعد نيز مى‏گفتند. او پسر ناخلف »سعدبن ابى وقّاص« بود.
 

 ابن سكّيت

 او از استادان شعر و ادب و نحويّون بود كه معلّمى »معتز« و »مؤيد« پسران متوكّل عباسى را به عهده داشت. روزى متوكّل از او پرسيد: پسران مرا بيشتر دوست مى‏دارى يا حسنين‏عليهما السلام را؟ ابن سكّيت بدون تأمّل گفت: قنبر، غلام على‏عليه السلام را با تو و اين دو پسرت مبادله نمى‏كنم، چه رسد به حسن و حسين‏عليهما السلام. متوكّل از اين سخن در خشم شد و دستور داد تا زبان او را بريدند. اين عالم جليل‏القدر پس از چند روز به شهادت رسيد.
 

 ابن ضبعان كلبى

 وى يكى از افراد و قدرتمندان سپاه ابن زياد بود. در زمان قيام مختار عليه نيروهاى ابن زياد، ابن ضبعان از افراد قدرتمندى بود كه براى ابن زياد و عليه مختار مى‏جنگيد.
 در ميان ارتش شام مردى شجاع، به نام »ابن ضبعان كلبى« بود، او وسط ميدان آمد و فرياد زد : »يا شيعة المختار الكذّاب، يا شيعة ابن الاشتر المرتاب«. اى پيروان مختار كذّاب، و اى پيروان فرزند اشتر گمراه. جلو بياييد و آن مرد در حالى كه در ميدان گرد و خاكى به وجود آورده بود اين رجز را مى‏خواند:
 انا بن ضبعان الكريم المفضل
من عصبة من دين على
    كذاك كانوا فى الزمان الاول
 من فرزند ضبعان بزرگ و بزرگوارم از خانواده‏اى كه از دين على بيزارند و از قديم بر اين عقيده استوار بوده‏اند.
 در اين جا مردى از يلان لشكر ابراهيم، جلو آمد و در مقابل آن مرد خبيث شامى ايستاد، اين مرد »احوص بن شداد« از طايفه حمدان و از شيعيان مخلص و شجاع عراق بود. وى با فريادى بلند در جواب آن مرد هتاك شامى اين رجز را خواند :
 انا بن شدّاد على دين على
لست لعثمان بن اروى بولّى
 لاصليّن القوم فيمن يصطلى
بحّر نار الحرب حتى تنجلى
 من فرزند شدّادم كه بر دين على مى‏باشد و از عثمان فرزند »اَروى« بيزارم
 امروز، چنان بر گروهى كه جلوى من بيايند ضربت خواهم زد تا آن وقتى كه آتش جنگ زبانه مى‏كشد.
 ابن شداد، سپس خطاب به آن مرد شامى گفت : »خودت را معرفى كن«.
 مرد شامى با غرور و نخوت گفت : نام من »منازل الابطال« يعنى كوبنده پهلوانان است.
 احوص در جواب او گفت : خوب نام من نيز »مقرّب الآجال« يعنى نزديك كننده مرگ است و چنان حمله‏اى به آن مرد شامى كرد و ضربتى بر او فرود آورد كه وى را نقش بر زمين ساخت و او را به درك واصل نمود.
 
   
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly. All right reserved.