پس اخبار از تقدس علوم دينى بشر به معناى اخبار از تقدس هر گزاره وهمى , خيالى و يا هر قضيه , حـتـى قـضـاياى كاذب و دروغين نيست و تنها معارف و علوم صادق را دربرمى گيرد و معرفت شـناس بر همين اساس براى علوم ظنى قداست ظنى قائل است نه جزمى و چون در مقدمه كتاب فرق بين قداست و عناوين ديگر بازگو شد در اينجا از تكرارآن پرهيز مى شود . البته اگر چيزى بطور قطع تفصيلى نه اجمالى مقدس شد نقد پذير هم نخواهد بود زيراكلام حق مصون از گزند هرگونه خطا و سهو و نسيان مى باشد . ولـى تـعيين اين كه كدام گزاره صحيح و در نتيجه مقدس است و به كدام گزاره گمان تقدس مـى رود بـر عـهـده عـلم مربوط به همان گزاره و قضيه است و تحليل اين كه چگونه مى توان به صحت يك قضيه پى برد و چگونه مى توان قضاياى ظنى را بازشناخت مربوط به روش شناسى علوم مـنـطـق اسـت و تبيين اين كه حكم فقهى يك گزاره مقدس و يا قضيه اى كه احتمال تقدس آن مى رود ازلحاظ قبول و يا نكول چيست , در صلاحيت علم فقه است . پس معرفت شناس تنها از تقدس و يا مراتب تقدس قضاياى مختلفى كه در علوم گوناگون هستند و حتى از عدم تقدس برخى از گزاره هايى كه در حوزه انديشه بشرى واقع مى شوند , خبر مى دهد و تعيين مصاديق , حاصل نقدها و بررسى هاى مستمرى است كه درهر علم واقع مى شود . رهـنمودى كه معرفت شناس پس از دريافت تقدس گزاره هاى صحيح علوم دينى به عالمان علوم مختلف مى تواند بدهد نفى نقد و بررسى نيست بلكه ارائه حساسيت و اهميت نقدهاى علمى است , زيـرا تـا زمانى كه گمان خطا و احتمال بطلان نسبت به يك قضيه وجود داشته باشد و به عبارت ديـگـر تـا هنگامى كه سوال و شبهه اى پيرامون صحت و سقم يك قضيه باقى باشد , اعتبار دينى و تـقـدس آن قضيه معلوم نمى گردد و بلكه به هرنسبت كه سوالها و شبهات بيشتر باشد , احتمال تقدس آن نيز كمتر خواهد بود . تـقـدس يـك مفهوم آن گاه معلوم مى شود كه نه تنها شبهات و سوالات موجود پيرامون آن پاسخ داده شده باشد بلكه با اقامه برهان و استدلال و استفاده از مقدمات بين و يامبين زمينه شبهات و سوالات محتمل نيز خشكيده باشد . پـس مـعـرفت شناس در وصفها وتوصيه هاى خود به عالمان علوم , تقدس را به عنوان سدى براى نـقـدهاى علمى معرفى نمى كند بلكه وصول به آن را تنها پس از گذر و گذار از تمامى شبهات و سـوالات مـوجـود و مـحـتـمل , ممكن و ميسر مى داند و البته قبل از وصول به اين مرتبه گرچه ازوجـود يـك قضيه و مفهوم مقدس بطور قطع خبر نمى دهد وليكن فقدان و نبود آن را نيزالزاما اعـلام نـمـى كند و تا زمانى كه دليلى بر بطلان قضيه اقامه نشده باشد , ازمراتب مختلف احتمال تقدس آن خبر مى دهد و راه گريز از احتمال و وصول به يكى ازدو طرف يعنى حكم به تقدس و يا عدم تقدس را در گرو گذر از مراتب مختلف نقد وبررسى معرفى مى كند . در پرتو آموزه هاى فوق , طرح شبهات و پاسخگويى از آنها به عنوان يك وظيفه جدى و حياتى براى جـويـنـدگـان عـلـوم مقدس جلوه مى كند , زيرا تا وقتى شبهه و سوال فتح نشده باقى مانده و يا احتمال بقاى آن وجود داشته باشد سالك متعهد , خود را ازوصول به علمى كه قرين با تقدس است محروم مى بينند . يقين كه با عناصر چهارگانه مربوط به خود همراه است ساخته و پرداخته آدمى نبوده و با فرض و گمان و يا تئورى و فرضيه و همچنين با تلقين و خواست انسان حاصل نمى شود تا آن كه چشم فرو بـسـتـن از شـبهات و ناديده انگاشتن سوالات و راه بستن برنقد و بررسى حصول آن را ممكن و يا بقاى آن را ميسر سازد . يـقين مرتبه اى از شهود و حضور كلى است كه در مسائل نظرى علم حصولى با اعدادمقدماتى كه در كـتـاب بـرهان منطقى مذكور است حاصل مى گردد و به همين دليل طالبان آن در هر يك از عـلـوم تلاش خود را براى تحصيل و تاسيس آن مقدمات بگونه اى كه مجالى براى ترديد و شبهه در آنها باقى نماند , صرف مى كنند . در فـن بـرهـان مـنـطـق جـستجو و تلاش براى شناخت شبهات , بر خلاف جدل بر عهده طرف مـخـالـف نـيـسـت بـلـكـه بـر عهده همان كسى است كه طالب يقين است زيرا او تا هنگامى كه اثبات مطلوب خود را از همه جهات تمام نكرده باشد نمى تواند آن را به يقين صحيح دانسته و از اين طريق به تقدس آن حكم كند . جـسـتـجـو بـراى يـافتن شبهات ممكن , سنت حسنه اى است كه در حوزه هاى گوناگون علوم ديـنـى رواج داشته و محدود به دايره فقه , اصول و تفسير نبوده و تمامى علوم نظرى وعملى و از جمله كلام , فلسفه و عرفان نظرى و اخلاق را نيز فرا مى گيرد وليكن نكته اى كه نبايد از نظر دور بـماند اين است كه نظم صناعى بحث مقتضى طرح شبهات و اشكالات مربوط به هر مسئله و يا هر عـلـم در مـحـدوده همان مسئله و علم است به عنوان مثال در علم فقه هرگز به بحث و بررسى شبهاتى كه پيرامون اصل توحيد يانبوت است , پرداخته نمى شود , زيرا گرچه قضايا و مسائل فقهى مبتنى بر قبول اصل توحيد و نبوت است اما اين گونه از مسائل از زمره اصول موضوعى فقه بوده و طـرح وبـررسـى آنـها مربوط به علوم ديگرى نظير فلسفه و كلام است و از اين رو استدلال براين مسائل و طرح شبهات مربوط به آنها واگذار مى گردد و درآن علوم نيز چون طالب در جستجوى يقين است با ناگزير به نقد و بررسى همه شبهات متصور مى پردازد . تـاريـخ فلسفه و كلام اسلامى سرشار از شبهات و سوالات اعتقادى فراوانى است كه باجديت و پى گـيـرى تـمـام , طـرح و بررسى مى شوند , و هم اينك نيز معتقدين به علوم الهى ناگزير از بحث پيرامون شبهاتى هستند كه با دفاع از سفسطه و شكاكيت پيچيده و آشكار نه تنها راه اثبات و طريق وصـول بـه قـضـيـه اى خـاص از قـضـايـاى دينى بلكه راه اثبات و يقين را به طور مطلق مسدود مى پندارند . بـديـهى است كه تا ريشه اين گونه از ترديدها از فضاى جان جويندگان علوم قدسى زدوده نشود دل و قلب آنها از طهارت و پاكى ايمان بهره نخواهد برد . حـاصـل آن كـه قـائل به معرفت قدسى بشر , نمى تواند راه را بر شبهات و سوالاتى كه پيرامون هر مسئله اى از مسائل علمى طرح مى شود ببندد , بلكه او راه را جز با گذراز شبهات نمى يابد وليكن نكته عمده اين است كه مسير شبهات و سوالات را نيز مسيرى بى نهايت و يا راهى كه نهايت آن در بى نهايت است نمى داند . او بر اين اصل موضوعى پاى مى فشارد كه هيچ علمى از علوم فاقد يك نفس الامر حقيقى كه ميزان تشخيص حق از باطل است , نبوده و آن ميزان نيز خارج از دسترس فهم بشرنمى باشد و به عبارت ديگر هيچ شبهه اى نيست كه تكليف آن در ظرف فهم بشر به نفى و يا اثبات يقينى قابل ختم شدن نـباشد و يا لااقل بسيارى از شبهات و سوالات پاسخ ‌مناسب با خود را به قطع و يقين و بگونه اى كه مـطـابق با واقع است دريافت نموده واز اين رو مسير آنها به سوى دانشى ثابت و مقدس ختم شده است . بر اين نكته ديگر بار بايد توجه نموده كه ختم هر شبهه و سوال به پاسخى يقينى و مقدس به معناى مرز بستن بر شبيه و سوال موجود و پيشگيرى از آن نيست بلكه به معناى زوال و پايان پذيرفتن آن است و اصولا تا شبهه زايل نشود مجالى براى ظهوردانش صحيح و مقدس پيدا نمى شود . احـيا و اماته معرفت دينى بعد از تبيين اين كه احكام و سنن دينى ره آورد وحى الهى هستند و پس از پذيرش اصل شناخت و رد سفسطه و شكاكيت در تمامى اشكال بسيط و پيچيده آن , خصوصيات معرفت دينى و از جمله معناى احيا و اماته آن روشن مى شود . بـر ايـن اسـاس تـنها آن بخش از كوششهاى علمى , تلاشهاى احياگرانه است كه دين شناسان به مـقـتـضـاى نـيـازهـاى اجتماعى و به تناسب توان و استعداد خود در پى فهم احكام شريعت انجام مـى دهند , نزاعهاى علمى كه در اين طريق واقع مى شود , همگى نزاعهاى ميمون و مباركى است كه در نهايت به فتح ابواب معرفت منجر مى گردد . ائمـه مـعصومين ( عليهم السلام ) به پاس تلاش اين احياگران دين است كه رحمت خدا رابر آنها طلب نموده و مى فرمايد : ( رحم اللّه عبدا احيا امرنا 000 فان الناس لوعلموا محاسن كلامنا لاتبعونا ) ( 1 ) , يـعـنـى خداوند رحمت كند آن را كه امر ما رااحيا نمايد , اگر مردم نيكوييهاى كلام ما را دريابند به تبعيت از آن خواهندپرداخت . پس احياگران دين كسانى هستند كه بدنبال فهم كلام اولياى دينى مى باشند هر چندممكن است برخى از آنها به خطا رفته و از تشخيص صواب باز بمانند . و امـا كـسانى كه به قصد انكار و اطفاى نور دين , با قلم و گفتار خود به طرح شبهاتى مى پردازند كـه اساس دين و يا معرفت دينى را مورد خدشه قرار مى دهند هرگزاحياگر دين نمى باشند بلكه درصـدد امـاتـه ديـن هـستند , گرچه موفق نخواهند شد چون وعده الهى بر اين است كه هرگز بـدخواهان نمى توانند با دهانشان نور خدا را خاموش كنند زيرا خداوند ابا دارد كه ديگران نور دين وى را خـامـوش نمايند بلكه آن را به تمام و كمال مى رساند , نزاعى كه مدافعان حريم ديانت با اين گروه دارند , مغايربا آن نزاعى است كه در هنگام فهم معارف دينى ايجاد مى شود . هـر اشـكـال كننده اى محيى دين نيست , گرچه جواب اشكال , احياى دين است , به عنوان مثال عـبـدالـكريم ابن ابى العوجاء كسى است كه با امام صادق ( عليه السلام ) به بحث مى نشيند , شكى نيست كه نتيجه اين بحث در نهايت به بارورى معرفت دينى منجرمى شود , ليكن صرف اين نتيجه موجب آن نمى شود تا آن زنديق از زمره احياگران معرفت دينى به شمار آيد . او همانند دشمنى است كه به قصد قتل , خنجر بر قلب دوست مى زند و جراحان متخصص و متعهد را وادار بـه ابـتـكـار مـى كـند , چگونه مى توان اين خيانت را صرفا به دليل اين كه زمينه پيشرفت پزشكى را فراهم مى آورد خدمت خواند . نـمـونـه ديگر كتاب كشف الاسرار حضرت امام خمينى ( قدس سره ) است , اين كتاب بدون شك نـتـيـجـه يـك تـلاش احياگرانه است , ليكن اين هرگز موجب نمى شود تا كار كسانى را كه امام خمينى ( رحمه اللّه ) را به مقابله و پاسخ گويى كشانيده اند احياگرى ناميد . الـتـبـه در بـحـثهاى فلسفى كه درباره كل نظام هستى مى شود در جهان آفرينش چيزى جزخير وجود ندارد . يعنى آنگاه كه به فعل خداوند و نظام هندسى آفرينش او نظرمى شود هيچ موجودى ناسازگار و بد نـيـست , از اين ديدگاه شيطان در عين اين كه مذموم است و فرار از آن وظيفه حتمى است , در جـاى خـود پـسنديده و نيكون مى باشد ,يعنى هم وجود شيطان و هم لعن انسان نسبت به او , هم وجـود جهنم و هم پرهيزآدميان از آن همگى , در مجموعه نظام آفرينش از منزلت و جايگاهى زيبا بـرخـوردارنـد , زيـرا كـه هـمه جهان آفرينش , مخلوق خداوند است و خداوند آفرينش خود را به نيكوترين وجه آفريده است . ( اللّه ربكم خالق كل شى ء ) ( 1 ) ( الذى احسن كل شى ء خلقه ) ( 2 ) البته بايدتوجه داشت بحث از اين ديدگاه همان گونه كه اشاره شد بحث معرفت شناسانه نيست بلكه بحث فلسفى است . يـك مـعـرفـت شـنـاس آن گـاه كـه بـه نـزاعـهـاى عـلمى اى كه پيرامون مباحث دينى مطرح مـى شوندمى نگرد , نمى تواند همه كسانى را كه در اين صحنه گام مى نهند , محيى معرفت دينى بنامد . كسانى كه در اين صحنه بدون تعهد و التزام نسبت به مبانى دينى و بدون رعايت ظوابط علمى كه براى طرح يك مسئله وجود دارد , با هر وسيله ممكن مى كوشند تا درميان مردم به ترويج شبهات و اشكالاتى بپردازند كه اساس ديانت را منهدم مى سازديقينا از زمره احياگران دينى نمى باشند . اگر احيايى در اين ميان وجود داشته باشد تنها نتيجه تلاش كسانى است كه در مقام دفاع از حريم ديانت به مقابله با آنها بر مى خيزند , زيرا وظيفه مدافعان اين حريم است كه ضمن پيگيرى از القاى سـوالات و شـبـهات در محيطهاى غير علمى و تلاش براى پاكسازى فضاى فكرى جامعه دينى , با پـاسـخگويى مناسب به سوالات طرح شده , جوامع علمى را نيز در جهت حراست از مرزهاى ايمان ترغيب نمايند . كتاب : شريعت در آينه معرفت نويسنده : جوادى آملى - عبداللّه زيرنويس : 1 - سوره زخرف , آيه 3 . 2 - سوره بقره , آيه 151 . 3 - سوره نساء , يه 113 . 4 - شرح منظومه , ص 27 . 5 - وسائل الشيعه , ج 27 ص 136 , باب 11 , ابواب صفات قاضى , ح 1 . 6 - همان شماره قبلى7 - بحار , ج 2 , ص 30 , ح 13 . 8 - سوره غافر , آيه 62 . 9 - سوره سجده , آيه 7 .

قداست ولى فقيه -----

سئوال : با توجه به معصوم نبودن ولى فقيه چرا به قداست وى معتقديد ؟
جواب : قداست به معناى محبوبيت همراه با احترام شديد است . انـسـان بـه عـلـت كمال خاصى كه در شخصيتى سراغ دارد , به او محبت ورزيده و به وى احترام خاصى مى گذارد . انـسانها همه كمالات را بطور يكسان دارا نيستند , از اين رو انسانى كه داراى كمالات فوق العاده و برترى است از محبوبيت و احترام بيشترى برخوردار است . قداست مانند محبت از يك مورد شخصى محبوب به ديگر امور منتسب به او نيز - به طورطبيعى - مـنتقل مى شود , به گونه اى كه وقتى شخصى را دوست مى داريم , نزديكان ووابستگانش را نيز دوسـت خواهيم داشت ; مثلا وقتى به استاد خود عشق مى ورزيم ,فرزندان و حتى وسايل شخصى او را نـيـز دوسـت مـى داريـم , بـه همين دليل است كه مردم ما به خاندان امام قدس سره , خانه , حسينيه و حرم ايشان علاقه شديدى نشان مى دهندو به آنها عشق مى ورزند . قـداسـت , روح ديـن روح دين را همين قداست تشكيل مى دهد , به طورى كه تمام اديان الهى بر احـتـرام گـذاردن خـاص بـه خـداوند و هر چه و هر كس كه به او منسوب است تاكيد مى ورزند , حتى مذاهب انحرافى نيز براى بت و خدايان قداست قائلند . روايـات مـا بـر اين مطلب تاكيد دارد كه ( هل الايمان الا الحب ) آيا ايمان جز محبت و دوستى امر ديـگـرى است ؟
(1-1) از اين رو در اسلام اولين مرتبه قداست براى خداى تبارك و تعالى است و در مراتب بعدى هر كس به او نزديكتر و داراى ارتباط بيشتر با اوست . پـروردگـارمـتعال به دليل هستى مطلق , كمال مطلق و 000 از برترى بى نظيرى برخوردار است وطـبـيـعى است از همه محبوبتر و دوست داشتنى تر باشد , تا اندازه اى كه بايد در برابراو به خاك افتاد و پيشانى را بر زمين ساييد . اين سجده به دليل همان قداست است . در مـرتـبـه بعد , پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم به دليل بيشترين ارتباط با خداوند , داراى تـقدس و احترام بيشترى است , تا آنجا كه خداوند وفرشتگانش بر او درود مى فرستند و از مومنان نـيـز مـى خـواهـنـد تا درود بفرستند (2-1)و شرع مقدس گذاردن دست بدون وضو را بر نام آن حضرت حرام مى داند . ايـن قـداسـت پـس از خداوند , به پيامبر و جانشينان او يعنى امامان معصوم عليهم السلام - كه از طرف خدا منصوب شده اند - گسترش مى يابد . بوسيدن ضريح امامان عليهم السلام و زيارت حرم آنها همگى برخاسته از همين قداست است . در مـراتـب بـعـدى يعنى پس از امامان عليهم السلام اين قداست به همه كسانى كه به گونه اى به آنان منتسب اند , مانند سادات و مراجع و علماى دينى سرايت مى كند . بـا ايـنـكـه بـوسيدن دست و تواضع بيش از اندازه براى غير خدا در اسلام نكوهش گرديده , ولى مـواردى استثناء شده است , از جمله : ( انه من اريد به رسول اللّه ; (2) كسى كه به جهت انتساب به پيامبر دستش را ببوسند . ) يـعـنـى اين شخص از چنان عظمتى برخوردار است كه به جاى پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم دست او را مى بوسند . ولـى فـقـيـه گرچه معصوم نيست , ولى به دليل انتسابش به امام معصوم عليه السلام و جانشينى وى مراتبى از همان قداست را داراست . آيـا مى شود كسى خدا را دوست بدارد , ولى پيامبرش را دوست ندارد ؟
! آيا مى شود كسى پيامبر را دوسـت بـدارد ولـى بـه جـانـشـينان او ( امامان ) علاقه نداشته باشد ؟
! و آيا مى توان امام معصوم عليه السلام رارا دوست داشت , ولى جانشين او را گرامى نداشت ؟
كتاب : پرسشها و پاسخها نويسنده : مصباح يزدى - محمد تقى زيرنويس : 1-1 - كافى , ج 2 ص 125 , روايت 5 . 2-1 - قرآن كريم سوره احزاب آيه 56 . 2 - بحار الانوار , علامه مجلسى , ج 26 , باب 100 , روايت 25 .

قداست ولى فقيه -----

سئوال : قداست ولى فقيه و مرجع دينى چه تاثيرى در جامعه دارد ؟
جواب : كيان شيعه و حيات آن در زمان غيبت ; با همين قداست حفظ شده است . مردم در طول تاريخ براى مراجع خود احترام خاصى قائل بوده اند . دشـمـنـان نيز همواره از اين قداست در هراس بوده اند , به طورى كه هميشه از حكم جهاد مرجع دينى مى ترسيده اند . بايد ديد كه حكم جهاد يك مرجع پير چه تاثيرى در جامعه دارد . از آن رو كـه ولـى فـقـيـه از قـداست ويژه اى برخوردار است و مردم او را نايب امام زمان مى دانند ,حاضرند همگى جان و مال و هستى خود را فدا كنند . فـتواى تاريخى ميرزاى بزرگ درتحريم تنباكو , استعمار پير انگلستان را شكست داد و كشور ايران را از بحران رهايى بخشيد . در عصر حاضر نيز همگى شاهد بوديم كه چگونه امام خمينى قدس سره انقلابى را رهبرى كرد كه حكومت 2500 ساله شاهنشاهى را ريشه كن ساخت و به جاى آن جمهورى اسلامى رابرقرار كرد . اگـر قـداسـت مرجعيت نبود , چه كسى حاضر بود خود را آماجگاه گلوله هاى دژخيمان شاه قرار دهد ؟
! اگر مردم حكم امام را حكم خدا و امام زمان نمى دانستند , چه كسى حاضر بود از لذتهاى دنيا دست شسته و شب و روزش را درجبهه ها بگذراند و بهترين عزيزانش را در راه خدا فدا كند ؟
! اكـنـون مـى تـوان فهميدكه چرا دشمنان اسلام از ولى فقيه و مرجعيت قداست زدايى مى كنند ؟
!قـداست , ضامن بقاى نظام تجربه نشان داده است مرجعيت و ولايت همواره مايه اميد شيعيان در زمان غيبت بوده است . مرجعيت , پيوسته جامعه را از خطرات جدى رهانيده است . اكـنـون دشـمـنان اسلام , پس از مطالعات روانشناسانه , رمز وحدت امت و پايدارى نظام اسلامى رابـخـوبـى شناخته اند ; آنها دريافته اند قداستى كه مردم براى رهبرى و ولايت امرقائلند , نظام و انـقـلاب را بـيـمه كرده است , از اين رو تمام تلاش و همت خود رابراى شكستن اين قداست بكار گـرفـتـه اند , تا چنين وانمود كنند رهبر و مرجع در رديف ديگر دولتمردان و يا حتى افراد عادى است . آنها چنين القا مى كنند همان گونه كه از وزير , وكيل و يا يك شخصيت قضايى مى توان انتقاد كرد , مـى تـوان از ولـى فـقيه انتقاد كرد !البته ما نيز معتقد به جواز انتقاد از ولى فقيه هستيم , ولى با روش صحيحى كه نشانه خيرخواهى و دلسوزى است . بـه هر حال زمانى كه قداست رهبرى شكسته شد ديگركسى امر او را مطاع نمى داند و عمل كردن به دستورهاى او را وظيفه شرعى نمى شمرد وكسى كشته شدن در اين راه را شهادت نمى داند در ايـن هـنگام است كه دشمن به تمام اهدافش رسيده است , زيرا در مواقع بحرانى ديگر كسى وجود ندارد كه با يك فتواتوطئه ها را خنثى كند و كشور را نجات دهد . كـمـى بيانديشيم كه شكستن اين قداست به سود كيست ؟
و القا كنندگان اين شبهات درپى چه امرى هستند ؟
! كتاب : پرسشها و پاسخها نويسنده : مصباح يزدى - محمد تقى زيرنويس : ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قدرت 5 قدرت خدا ----- قدرت خدا ----- قدرت خدا ----- قدرت خدا ----- قدرت خدا -----

قدرت خدا ----- سئوال : اگر قدرت خداوند مطلق است , نبايد كار سخت و آسان براى او فرقى داشته باشد . پس چرا در آيه 27 سوره روم اعاده خلق را آسانتر از اصل خلق دانسته است ؟
جواب : پاسخ ‌هاى چندى به اين پرسش داده شده است . برخى گفته اند كه اهون در اين آيه معناى اسم تفضيل ندارد , برخى گفته اند كه مقايسه ميان دو فعل الهى اشكالى ندارد . برخى ديگر گفته اند اعاده به نظر مردم و اصول و موازين دنيايى و محدودآسانتر است . بـرخـى نـيز چنين پاسخ داده اند كه چون هر وصف كمالى در خداوند به بالاترين وجه وجود دارد اگـر وصـفى در نزد مخلوقات وجود داشت همان وصف كمالى به نحو بالاترى در خداوند موجود است . از اين رو چون اعاده نسبت به خلق براى مخلوقات آسان است , براى خداوند آسانتر است . كتاب : تفسير الميزان ج 16 ص 141 نويسنده : طباطبائى - سيد محمد حسين زيرنويس : قدرت خدا -----

سئوال : در چـنـدين آيه از قرآن آمده : خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مى آورد پيدايش موجود مرده از زنده ممكن اما چگونه موجود زنده از مرده بيرون مى آيد ؟
جواب : مـنظور از بيرون آوردن زنده از مرده همان پيدايش حيات از موجودات بى جان است ,زيرا آن روز كـه زمـيـن آمـاده پـذيرش حيات شد , موجودات زنده از موجودات بى جان به وجود آمدند از اين گـذشـته دائما در بدن ما و همه موجودات زنده عالم , موادبى جان , جزو سلولها شده , تبديل به موجود زنده مى گردند . پيدايش مردگان ازموجودات زنده , نيز دايما در مقابل چشم ما مجسم است در حقيقت اين آيات اشاره به قانون تبادل دايمى مرگ و حيات است كه عمومى ترين و پيچيده ترين قانونى است كه برما حكومت مى كند . كتاب : تفسير نمونه ج 2 ص 495 نويسنده : مكارم شيرازى - ناصر و ديگران زيرنويس : قدرت خدا -----

سئوال : مفهوم قدرت را بيان و قدرت نامحدود الهى را اثبات كنيد . جواب : در مـورد فاعلى كه كار خود را با اراده و اختيار خودش انجام مى دهد , گفته مى شوداو نسبت به كار خود قدرت دارد و باصطلاح , قدرت عبارت است از مبدئيت فاعل مختاربراى كارى كه ممكن است از او سر بزند . و خدايى كه داراى كمال بى نهايت است طبعا قدرتش هم بى نهايت و نامحدود خواهدبود . ان اللّه على كل شى ء قدير . ( بقره / 20 ) ترجمه : همانا خداوند بر هر چيزتواناست . كتاب : محمد تقى مصباح يزدى / آموزش عقايد نويسنده : مصباح يزدى - محمد تقى زيرنويس : قدرت خدا -----

سئوال : چه چيزهايى متعلق قدرت واقع نمى شود ؟
جواب : چـيزى كه ذاتا محال يا مستلزم محال است , مورد تعلق قدرت واقع نمى شود و قدرت داشتن خدا بـر هـر كـارى بـدين معنى نيست كه فى المثل بتواند خداى ديگرى را بيافريند( زيرا خدا آفريدنى نـيـست ) يا بتواند عدد ( 2 ) را با فرض ( 2 ) بودن از عدد( 3 ) بزرگتر كند , يا جهان بزرگ را در تخم مرغ كوچكى جاى دهد 000 كتاب : محمد تقى مصباح يزدى / آموزش عقايد نويسنده : مصباح يزدى - محمد تقى زيرنويس : قدرت خدا -----

سئوال : 1 - آيا خدا مى تواند موجودى مانند خود بسازد ؟
2 - آيا خدا مى تواند جهان عظيم هستى را مثلا در تـخـم مـرغ جـاى دهـد ؟
3 - آيا خدا مى تواند موجودى را خلق كند كه نتواند آن را نابود سازد و يا حركت دهد ؟
جواب : اين پرسشها تازگى ندارند و از دورانهاى پيشين ميان مردم مطرح بوده و ازپيشوايان بزرگ دينى ما در اين زمينه سوالاتى شده و پاسخهايى فرموده اند . جواب اجمالى همه اين پرسشها يك جمله است و آن اين كه : قدرت هر چه هم نامتناهى و نامحدود بـاشد , به چيزى تعلق مى گيرد كه عقل و خرد امكان آن را تصديق كند وباور نمايد كه يك چنين چيزى شدنى است . امـا چـيزهايى كه امكان ذاتى ندارند و در نزد خرد از امور ممتنع و محال شمرده مى شوند , هرگز قدرت به آنها تعلق نمى گيرد . تـوضـيـح ايـن كـه : هـنگامى كه ما افكار و انديشه هاى خود را با خارج مى سنجيم , آنهارا دو نوع مـى يـابـيـم :نـوع اول : انـديـشـه هـايـى كـه عقل براى وجود و هستى آنها مانعى نمى بيند و در پوشيدن لباس هستى جز به يك قدرت , به چيز ديگرى نياز ندارند مانند جهان آفرينش با آن وسعت و گـنـجـايش , با آن همه انواع زياد , با آن همه كهكشانها و سحابيها و كواكب و اقمارش و 000 كه همگى ذاتا امر ممكن بوده و در پرتو قدرت نامتناهى خداوندلباس هستى پوشيده اند . نـوع دوم : مـوضـوعـاتى كه در سنجش عقل و خرد ايجاد آنها محال و ممتنع بوده و درنظر عقل امـكـان هستى براى آنها نيست , نه از اين جهت كه قدرت پديد آورنده ناقص ونارساست بلكه خود آنها ذاتا امكان پذيرش وجود هستى را ندارند . به عبارت روشنتر : هنگامى كه عقل آنها را در ترازوى داورى مى گذارد و به حساب آنها مى رسد , درك مـى كـنـد كه براى چنين موضوعاتى ( هر چند هم آفريننده , قدرت نامتناهى داشته باشد ) امكان هستى نيست و به اصطلاح قصور و نارسايى در خودآنهاست نه در آفريننده . مـثلا هرگاه به يك نفر دوزنده چيره دست پيشنهاد شود كه از يك مشت پاره آجر و ياهيزم , براى دخترى كه به خانه بخت مى رود پيراهنى بدوزد و يا به يك نقاش تواناگفته شود كه بر روى نسيم لرزان سحرگاهان و يا امواج پر چين و شكن دريا ,دورنماى زيبايى از پرهاى طاووس ترسيم كند , قـطـعـا هر دو نفر خواهند گفت : يك چنين آلات و ابزارى , براى موضوعى كه در نظر گرفته ايد لـيـاقـت و شـايـسـتـگـى نـدارد واز آجـر و هيزم نمى توان پيراهنى دوخت و بر روى نسيم لرزان سحرگاهان , نمى توان نقاشى نمود . اين كه مى گويند : نمى توان دوخت و يا ترسيم كرد نه از اين نظر است كه آنهادر رشته خود به حـدى نـرسـيـده اند كه از اين ابزار پيراهنى بدوزند و يا روى هوا وآب منظره اى ترسيم كنند بلكه محل , براى اين كار شايستگى ندارد . اينها و مانند اينها يك سلسله موضوعاتى است كه بشر با فراست و هوشيارى خاصى درك نموده كه مـثـل هـيـزم و آهـن ابـزار خـياطى نيست و نقاشى روى هوا و آب امكان ندارد و در محيط زندگى نمونه اين مثالها فروان است . مثلا عقل هر انسانى درك مى كند كه محال است يك چيز در يك لحظه هم موجود باشد و هم نباشد و يك لامپ در يك آن خاموش باشد و هم روشن و يا ظرفى هم پر باشد و هم خالى و همچنين 000 . امتناع و محال بودن اين نوع موضوعات , از بديهيات عقل است و كسى - هر چند هم خيالباف باشد - نمى تواند براى اين امور امكان وجود فرض كند . هـر فـردى - هـرچـه هـم سـطـح مـعـلـومات وى كم باشد- مى داند 4مساوى 2س 2 است وامكان نداردروزى نتيجه آن 3 و يا 5 شود . از ايـن مـثالها روشن گرديد امورى كه طبعا محال و ممتنع است از قلمرو قدرت خارج بوده و به كـار بردن لفظ قدرت در اين موارد , غلط و ناصحيح مى باشد وهمواره قدرت بر امور ممكن كه قابليت وجود و هستى را دارند تعلق مى گيرد . اكـنون برگرديم و موارد پرسش را مورد بررسى قرار دهيم و ببينيم علت عدم تحقق آنها چيست ؟
بـا يـك بـررسى كوتاه معلوم مى گردد , علت عدم تعلق قدرت بر آنها اين است كه همه آنها جزء محالات بوده و امور محال از قلمرو قدرت و پذيرش آن بيرون است . مـثلا , وجود مثل براى خدا محال است و دانشمندان در بحث صفات خدا , با دلايل استوار يگانگى خدا را ثابت نموده و بودن هرگونه شريك و مانند را براى او محال دانسته اند . در اين صورت فرض آفريدن مثل , فرض محال است . ديـگـر سـوال از ايـن كه خدا مى تواند موجودى مثل خود بسازد , مثل اين است كه بگوييم خداوند مـى تـوانـد به يك امر محال لباس هستى بپوشاند ؟
به عبارت ديگر : مفاد اين كه خداوند موجودى مانند خود بسازد , اين است كه خداوند موجودى را بسازد و در عين اين كه ممكن است واجب نيز باشد , درعين اين كه محدود است نامحدود و نامتناهى نيز باشد , در عين اين كه وجود از خود ندارد وجود از خود داشته باشد و اين همان جمع ميان دو نقيض است كه گفته شد در نظر عقل از محالات بوده و امكان وجود ندارد . زيرا اگر خداوند موجودى مانند خود بسازد , از آن نظر كه مخلوق خداست بايد ممكن و متناهى باشد و از خود هستى نداشته باشد . ولى از آن نظر كه مانند خدا و مثل خدا است بايد از هر نظر مثل او باشد ,يعنى واجب الوجود و نامتناهى و وجود از خود داشته باشد و جمع ميان اين حالات و صفات مختلف , همان جمع ميان دو نقيض است . هـمـچنين سوال از اين كه خداوند مثلا مى تواند جهان را در تخم مرغى جاى دهد , سوال از ايجاد يـك امـر محال است زيرا عقل روى يك سلسله محاسبات و مشاهدات روشن دريافته است كه بايد ظـرف از مـظـروف ( چـيزى كه داخل ظرف است ) بزرگتر باشد و محال است يك شى ء بزرگ با وصف بزرگى , در ظرفى كوچكتر از خود جاى گيرد . بـنابر اين تمناى اين كه جهانى در ميان تخم مرغى جاى گيرد , تمناى يك امر محال از خداست و از بـيـانـات گذشته روشن گرديد كه امور محال از قلمرو قدرت مطلقا خارج مى باشد و همواره قدرت بر امر ممكن تعلق مى گيرد . (1)دربـاره سـوال سـوم كـه آيا خداوند مى تواند موجودى را بسازد كه نتواند آن را نابودكند , عين همين بيان حكمفرماست و تمناى آن از خدا , تمناى يك امر محال مى باشد . زيـرا از آنجا كه يك چنين موجودى مخلوق و آفريده خداست , بايد ممكن باشد و هرامر ممكن ذاتا فناپذير است . هـرگـاه فـرض كـنـيم كه اين موجود فناپذير نيست , دراين صورت بايد فرض كنيم كه او واجب الـوجـود اسـت و نتيجه آن اين است كه يك شى ء دريك آن هم ممكن و هم واجب باشد و به عـبـارت ديگر : از آن نظر كه آفريده خداست , بايد ممكن باشد ولى از اين نظر كه فناپذير نيست , ناچار بايد واجب باشدو اين همان تمناى جمع ميان دو نقيض است . همچنين سوال از اين كه خداوند موجودى را خلق كند كه نتواند آن را حركت دهد ,سوال از امكان جـمع ميان دو متناقض است زيرا از اين نظر كه مخلوق خداست بايد محدود و متناهى و طبعا قـابـل تـحريك باشد و از اين نظر كه نمى تواند آن راحركت دهد , بايد فرض شود كه نامتناهى و نامحدود باشد و يك چنين تمنا ,تمناى يك شى ء متناقض و در عين حال نامفهوم و بى معناست . خـلاصـه پاسخ اين كه : تمام اين فرضيه ها محال و ممتنع است و تمناى ايجاد اينهاتمناى هستى بـخـشـيدن به امور ممتنع و محال ذاتى مى باشد و امور ممتنع از قلمروقدرت بيرون بوده و در سنجش عقل و خرد , قابليت ايجاد و شايستگى هستى را نداردو اگر در محل قابليت و شايستگى بـاشـد , هـرگز در قدرت خداوند هيچ گونه نارسايى نيست و به اصطلاح :هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست كتاب : پاسخ به پرسشهاى مذهبى نويسنده : مكارم شيرازى - ناصر و جعفر سبحانى زيرنويس : 1 - و به عبارت ديگر تمناى اين كه جهانى در ميان تخم مرغ قرار گيرد , نيز تمناى جمع ميان دو نـقيض است , زيرا از اين كه ظرف تخم مرغ است ناچار مظروف بايدكوچكتر از آن باشد ولى از آنـجا كه مظروف جهان با عظمت است , ناچار بايدمظروف آن ميلياردها برابر بزرگتر از ظرف خـود باشد و فرض اين كه يك شى ء در يك آن , هم كوچك و هم بزرگ باشد , فرض جمع ميان دو نقيض است ( براى توضيح بيشتر به كتاب خدا را چگونه بشناسيم مراجعه فرماييد ) . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قديم 1

ربط حادث به قديم -----

سئوال : چـگـونـه خداوند ساكن غير متغير مافوق جسم بدون زمان و مكان موجودات متغيره درمحدوده زمان و مكان بوجود آورد ؟
. جواب : مسئله ربط حادث بقديم است بايد توجه داشت كه تغير در تغير خود ثابت است و اگردر تغير خود متغير بود بثابت تبديل مى شد موجودات ماديه كه متغير و حادث زمانى آنها هستند حركت جوهرى دارنـد و بـا وجودى سيال موجودند و سيال در سيلان خود ثابت مى باشد و از اين راه موجود متغير بعلت ثابت مى تواند ارتباط داشته باشد . كتاب : بررسى هاى اسلامى نويسنده : طباطبائى - سيد محمد حسين زيرنويس : ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قرآن 210 تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- آيات متشابه ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- نظم آيات قرآن ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- نماز آيات ----- تنافى آيات ----- شان نزول آيات ----- نسخ آيات ----- آيات متشابه ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- تنافى آيات ----- آيات متشابه ----- آيات متشابه ----- تنافى آيات ----- معناى تكليف شاق -----

تنافى آيات -----

سئوال : از برخى از آيات استفاده مى شود كه گروهى از عرب جاهلى فرشتگان رامى پرستيدند . آيـات يـاد شده در زير , بر اين مطلب گواهى مى دهد : و لايامركم ان تتخذوا الملائكه و النبيين اربابا (1) . هـرگـز بشرى ( كه خداوند به او كتاب و حكمت و نبوت داده است ) امر نمى كند كه فرشتگان و پيامبران را , پروردگار خود بدانيد . لن يستنكف المسيح ان يكون عبدا للّه و لا الملائكه المقربون (2) . هرگز مسيح و فرشتگان مقرب , ابا نداشتند كه بنده خدا باشند . در حـالـى كـه از آيه ديگر استفاده مى شود كه روز رستاخيز , فرشتگان , معبود بودن خود را انكار مـى كـنـنـد و مى گويند : اين گروه ما را نمى پرستيدند , بلكه جن راپرستش مى كردند , چنانكه مى فرمايد : و يوم يحشرهم جميعا ثم يقول للملائكه اهولاء اياكم كانوا يعبدون قالوا سبحانك ,انت ولينا من دونهم , بل كانوا يعبدون الجن اكثرهم بهم مومنون (3) . روزى كه همه را محشور مى كنيم , سپس به فرشتگان مى گوئيم : آيا آنان شما رامى پرستيدند ؟
. آنان مى گويند : ترا تنزيه مى كنيم , تو ولى ما هستى ( نه آنان ) , بلكه جن را مى پرستيدند و بيشتر آنان به جن ايمان داشتند . اكنون سوال مى شود كه جمع ميان مفاد اين دو آيه چگوه است ؟
. جواب : جاى بحث نيست كه هم خدا از جريان آگاه هست , و هم فرشتگان . هدف از سوال ,تحقيق از وضع پرستندگان نيست . وضع آن ها ارتباطى به فرشتگان ندارد كه آنان پاسخگوى سوال باشند . چـيـزى كـه مى تواند مربوط به آنان باشد , اين است كه آنان نسبت به پرستش خويش چه حالى را داشتند ؟
. آيا راضى بودند يا نه ؟
آيا به دعوت آنان بود يا نه ؟
. همانطور كه عين اين سوال نسبت به حضرت مسيح مطرح بود كه آيااو نيز راضى به كار آنان بود يا نه ؟
. بـنـابـرايـن مـفـاد آيه اين مى شود كه آيا شماآنان را به پرستش غير خدا دعوت كرده بوديد ؟
آنان مى گويند : نه , بلكه جن ( كه همان شيطان و جنود او باشند ) چنين كرده بودند . تـوضـيح اينكه , جمله انت ولينا من دونهم مى رساند كه آنان , هر نوع پيوندى رابا پرستندگان سلب نموده و تنها پيوند خود را با خدا حفظ كرده بودند . و اين گواه بر آن است كه فرشتگان از اعمال آنان ابراز انزجار مى نمايند . روى اين اصل , مفاد آيه اهولاء اياكم كانوا يعبدون اين است كه : آيا شما به پرستش آنان رضا داده و يـا دعـوت كـرده بوديد ؟
آنان فورا در پاسخ , هر نوع ارتباطخود را با پرستندگان قطع نموده و مى گويند : انت ولينا من دونهم يعنى ما به چنين كارى راضى نبوديم . و اگر ما را مى پرستيدند , به دعوت جنيان بود . نظير اين مطلب در آيه مربوط به حضرت مسيح است . خداوند به آن حضرت چنين مى فرمايد : ءانت قلت للناس اتخذونى و امى الهين . آيـا تـو راضـى شدى كه ترا و مادرت را معبود اخذ كنند ؟
مسيح در پاسخ مى گويد :خير , بدليل اينكه با آنان آنچه را كه تو امر كردى گفته بودم . از اين بيان مى توان به هدف دو آيه پى برد و اختلاف بدوى آن را از بين برد . مـفـسـران اسـلامـى , در ايـن مـورد وجـه ديگرى نيز يادآور شده اند كه براى اختصار , ازنقل آن خوددارى مى شود . كتاب : پرسشها و پاسخها نويسنده : سبحانى - جعفر زيرنويس : 1 - سوره آل عمران , آيه 80 . 2 - سوره نساء , آيه 172 . 3 - سوره سباء , آيه 40 - 41 . تنافى آيات -----

سئوال :